
بیا. تو هم بیا. آره خودتو میگم. با توام. بیا یه صندلی بذار همین بغل. بشین. گوش کن ببین چی میگم.
قرار نیست اینجا چیزی بگم که خوشتون بیاد. من حتی اوناییکه فکر میکنن با کلی زیرکی بقیه رو دارن اذیت میکنن رو هم میتونم اذیت میکنم. دست بالای دست بسیاره اوکی قبول، ولی نه اینجا. اینا غرور نیست، غرور یه محصوله واسه اینکه مصرفش کنی و زنده بمونی. ولی من بارها سعی کردم که تصویری که ازم توی ذهن خودم میمونه یه مرگاندیش باشه که هر چقدر هم که مست کنه باز تلوتلو خوردن رو بلد نباشه. انگار مستی براش یه جور سکتهی موقتِ زمانه. یکم که بهش فکر کنی میفهمی که این حرفام قابل فهم نیست. اما اینکه از کجا به قابل فهم بودن یا نبودن پی ببری هم خودش یه داستان جدید و زیادی مفصله. جدید که نه، شاید یچیز جداست؛ یچیز مهمل و مختصر و مفید. شاید شبیه اینه که صدای چندتا سوت ممتد توی یه راهرو پر پیچ و خم بمونه: میشنویشون، ولی نمیفهمی از کجا دارن میان.
راستی شماها وقتی سرفه میکنید، یا مثلا وقتی دلدرد میگیرید، الزاما دلیلشو میفهمید؟ بهتر بگم؛ اصلا دنبال دلیلش میگردید؟ حتما که یه چیزی باعث این امراض، چه خفیف و چه شدید، میشه؛ شایدم یه چیزایی. ولی من میگم دلیلش شبیه خودِ درد میشه: یه حس بیجا، یه پیام بدون فرستنده. میخوام بازم از خودم بگم. من تا یادم میاد بُر نخوردم. یعنی نشده، نه که نخوام. نمیخوام ادعا کنم و مثلا بگم که وای من جوکرم لای کارتها. چون نیستم و چون ازش خوشمم نمیاد. خیلی خزه. ولی توی این کانتکستی که ازش حرف میزنم، انگار من همین جوکرم. میگن توی یه بازی هایی به درد میخوره ولی اکثرا نه. انگار واسه قشنگیه. انگار واسه قشنگیه ولی هست. حتما باید باشه. یه تیکهی ثابتِ صحنهس، یه چیز اضافه که اگه نباشه یه جایی خالی میمونه، حتی اگه هیچکس نفهمه چرا.
نقش؟ گِله؟ نه نه. من تو نخ این چیزا نیستم. یعنی واسم رنگ ندارن که بخوام گیر بدم که وای چقد من نقش میخوام و چقد نقشی نیست. یا اینکه بگم وای چقد بولد شدن خوبه. راستش، من اصلا با بولد شدن میونه ندارم و از ادمای بولد هم خوشم نمیاد چندان. بیشتر مساله سر بودنه. بودنِ یه چیزی که به زور جا نمیگیره، ولی حذفشدنی هم نیست. گمون کنم که خودمم میدونم که قرار نیست از من چیزی در بیاد که الزاما بقیه ازش خوششون بیاد.
یادمه یه روزی که شبیه روزای قبل و بعدش نبودم، ساعت ۸ صبح رفتم صورتمو بشورم. مسخرهس که حتما باید همیشه و همه جا ایینه بذارن جلوی ادما و بغل روشویی ها. مثل اینه که مجبورت کرده باشن خودتو حتما ببینی و این دیدن دیگه یه انتخاب نباشه. انگار یه چشم اضافی گذاشتن اونجا که تو رو نگاه کنه، حتی وقتی خودت هم حوصلهی دیدن خودتو نداری.
بگذریم.
وقتی آب میخورد به دست و صورتم همش به این فکر میکردم که این چیه دیگه. یه چیزی که شله و احتمالا بی رنگ که میشوره و میبره. ولی همون لحظه حس کردم آب فقط نمیشوره؛ یه چیزی رو ازم میکَنه و میبره، تا یه چیزی رو رو کنه. یادمه توی اون لحظه این برخورد، یعنی برخورد آبی که از شیر میومد و به پوستم میخورد، همه چیز غریبه شده بود. توجهم رفت سمت اینکه یه قانون قدیمی یه ثانیه از کار افتاده باشه: اینکه این بدن مال منه، اینکه این حس آشناست؟ اصلا وقتی میگم فلان چیز مال منه دارم به چی فکر میکنم؟ یهو وسط سی و اندی سالگی بچه شده بودم. بچهی بچه که نه. همین که هستم باشم ولی مثل یه ورژن کودک شده از همینی که هست باشم. همینی که هستم. نسخهای کوچیکتر که تازه داره دست میکشه رو چیزا و هی میپرسه: این واقعیه یا من؟
همه اینا مثه لحظهاین که آدما بهجای زندگی کردن با خودشون و توی پوست خودشون، برای یک ثانیه هم که شده خودشون رو تجربه کنن. شبیه اینکه از پشت سرِ خودت رد بشی و یهو ببینیش. یه دست ازون به تو اشاره کنه و یه دست هم به سمت خودش نشونه بره. بعد اون از تو بپرسه که تو منی یا من توام؟ و این میتونه هم ترسناک باشه هم عجیب، هم زنده. اینجاس که بفهمی توی یه اتاق تاریکی، و توی همین لحظه یکی چراغو فقط برای یه لحظه روشن کنه؛ نه اونقدر که روشن شی، فقط اونقدر که بفهمی چقدر چه چیزایی رو ندیده بودی. چیزایی که شاید وجود دارن.