
«سلام، خوبی؟»
«آره خوبم، تو چطوری؟»
«منم خوبم.»
لایهی گفتهشده:
دو نفر همدیگر را میبینند، لبخند میزنند و چند جملهی کوتاه و مودبانه رد و بدل میکنند.
لایهی پس ذهن:
یکی از آنها هنوز از حرفی که چند ماه پیش شنیده دلخور است. دیگری نگران است که شاید طرف مقابل از او خوشش نمیآید. یکی در ذهنش خودش را با دیگری مقایسه میکند. دیگری در همان لحظه به مشکلی فکر میکند که هیچوقت هیچجا دربارهاش با کسی هیچ حرفی نزده. اما هیچکدام از اینها گفته نمیشود.
آدمها معمولاً خیلی شلوغتر از چیزی هستند که از بیرون دیده میشوند.
ما بیشتر وقتها فقط لایهی بیرونی همدیگر را میبینیم؛ لبخندها، احوالپرسیهای معمولی، حرفهای کوتاه و مودبانه. اما زیر همین ظاهر آرام، احساسات زیادی پنهان شده است. زیر این لایهها ممکن است خشم، حسادت، رنجش، احساس تحقیر، رقابت یا حتی گاهی نفرت وجود داشته باشد. این چیزها دیده نمیشوند، نه به این دلیل که وجود ندارند، بلکه چون زندگی اجتماعی اجازه نمیدهد آدمها همیشه آنها را آشکار کنند.
به همین دلیل وقتی گاهی یک ترک کوچک در این ظاهر آرام ایجاد میشود، ناگهان چیزهایی بیرون میریزند که انگار مدتها آنجا جمع شده بودهاند. ممکن است یک دشمنی قدیمی ظاهر شود، یا رنجشی که مدتها فراموش شده بود، یا زخمی که هیچوقت واقعاً خوب نشده است.
اما فقط این احساسات تاریک نیستند که پنهان میمانند.
خیلی از دوست داشتنها هم هیچوقت گفته نمیشوند. خیلی از احترامها، دلتنگیها و نگرانیها در سکوت باقی میمانند. همانطور که آدمها خشم خود را پنهان میکنند، محبت خود را هم پنهان میکنند. شاید چون هر دو نوع احساس، به شکلهای مختلف آدم را آسیبپذیر میکنند.
با این حال ذهن ما معمولاً بیشتر به سمت چیزهای تاریک کشیده میشود تا چیزهای روشن. در روشنی درام نیست.
مثلاً اگر یک نفر از ما بدش بیاید، ممکن است ذهن ما بیشتر درگیر همان یک نفر شود، حتی اگر ده نفر دیگر در جای دیگری ما را دوست داشته باشند. تهدید و دشمنی معمولاً بلندتر از مهربانی دیده میشوند. به همین دلیل گاهی جهان برای ما خصمانهتر از چیزی به نظر میرسد که واقعاً هست.
از طرف دیگر، هر چیزی که شبیه نفرت به نظر میرسد لزوماً نفرت واقعی نیست.
گاهی پشت چیزی که شبیه نفرت است، ترسی پنهان شده که فرد جرئت نشان دادنش را ندارد. گاهی حسادت است. گاهی احساس حقارت است. گاهی هم زخمی قدیمی است که هنوز التیام نیافته. شاید نفرت خالص آنقدرها هم زیاد نباشد، اما رنجشهای خاموش تقریباً همه جا و همیشه وجود دارند.
و این یکی از تناقضهای وحشتناک زنده بودن است.
آدمها مجبورند کنار هم کار کنند، کنار هم بخندند و کنار هم زندگی کنند، در حالی که بخش بزرگی از احساسات و افکار واقعیشان پشت صحنه باقی مانده است. انگار زیر ظاهر آرام زندگی روزمره، یک جریان پنهان از تنشها، رقابتها، آرزوهای سرکوبشده و سوءتفاهمهای قدیمی در حال حرکت است. یه آدمی که چنباتمه زده و داره خیره به تو یا من نگاه میکند.
اما اگر زیر این سطح احساسات منفی وجود دارد، چیزهای دیگری هم همانجا پنهان شدهاند.
در همان جایی که رنجش پنهان شده است، دلتنگی هم میتواند مخفی باشد. همانجا که حسادت هست، گاهی تحسین هم وجود دارد. و همانجا که چیزی شبیه نفرت دیده میشود، گاهی ممکن است عشقی زخمی پنهان شده باشد.
میشود بازتعریف کرد که مسئله این نیست که آدمها بیشتر از چیزی که نشان میدهند از هم متنفرند.
شاید موضوع این است که انسانها خیلی پیچیدهتر، متناقضتر و ناشناختهتر از آن چیزی هستند که در ظاهر و در روشنایی سطح زندگی قابل دیدن است.