صادق هدایت میگوید: در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد.
گاه دیدهام که چه سکوتهایی مملو از فریاد است ،فریادی که تنها درد کشیده ها را فرا میخواند ، فریادی که در خلوت شب ژرفتر و سوزانندهتر است .
اینجا جایی است که کلمات توان خود را از دست میدهند و عرصه را به سکوت و اعمال واگذار میکنند
اینجا جایی است که از پرده از ذات حقیقی آدمی پرده برداشته میشود
سالهای درازی است که در میان انسانهایی شب را روز میکنم که دیوانه خطاب میشوند.
اما آیا حقیقت همیشه در ظاهر کلمات است؟ آیا همیشه خنده از روی خشنودی و گریه از روی غم است ؟ آیا شب طولانیتر از روز است ؟
اینجا در این گوشه از یاد رفته شهر حقایق وارونه میشوند چشمها بیاعتماد میشوند و لبها سکوت را برمیگزینند
سالهاست که نظارهگر جنون و فریادهای بی پاسخ قربانیان زیاده خواهی آنهایی که بیرون از این درهایند بوده ام.
بی صدا اشک ریختنها را دیدهام، پریشانی و آشفتگی سردرگمی و بی پاسخ ماندن چراها را دیدهام
اما اکنون با این چهره پرچین و چروک با دلی مملو از حسرت و با صدایی گرفته شرح حالی را برایتان بازگو میکنم:
نیمه های شب او را با لباس سفیدی بر تن با موهای آشفته و تکه کاغذی در دست دیدم که راه پشت بام را در پیش گرفته بود گمان میکردم همچون هر شب دیگری به تماشای ستارهها میرود ؛ ستارهها بهترین دوستهای او بودند
شبی دیدم که در دفترش نوشت :آنها شنونده خوبی هستند که بدون قضاوت پای حرفهایم مینشینند .سعادت بزرگی است زندگی در آسمان شب.
اما دیری نگذشت که صدای افتادنش را شنیدم . جهانی که آن را در نوشتههایش خارق العاده توصیف میکرد را بی صدا ترک کرد و مرا با انبوهی از چراها رها کرد
روزها میگذرد و او رفته است .دیگر مثل گذشته چراغ اتاقش تا نیمه شب روشن نیست ، آن زمانها همیشه شب را بیدار میماند گاه اشک میریخت، گاه شعر میخواند و گاه به موسیقی گوش میسپرد. گویی سالها بود که خود را گم کرده است و به دنبال خویشتن در میان واژههای کتابها و نوتهای موسیقی میگردد بیشتر از هر کس دیگری در آسایشگاه تشنه خواندن بود قفسه کتابهایش لبریز بود از کتابهای بسیار اما بیشتر شعرهای فروغ را میخواند و گاهی زیر آنها خط میکشید گاهی تا ساعتها یک مصرع را زیر لب زمزمه می کرد و با آن اشک میریخت . زیر لب می خواند:
من از نهایت شب حرف میزنم، من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان! چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.
آن را حفظ بودم همیشه آن را میخواند و بارها از روی آن مینوشت. کسی را نداشت برایش شعر بگوید یا کسی را نداشت که با او، از زیبایی های شب سخن بگوید تنها او بود و او
برایم سوال بود چرا او اینجاست اما بعدها بود که دانستم : 《فهم زیاد گاهی سنگینتر از جنون است》
او را میدیدم که چگونه بیاهمیتترین چیزها هم برایش مهم بودند از مرگ غنچه گلی غمگین میشد و از تولد جوجه گنجشکی خوشنود
گاهی بیش از اندازه پرحرف و اجتماعی میشد و با همه سخن میگفت اما گاهی نیز در لاک خود فرو میرفت و در گوشهترین نقطه حیات آسایشگاه روی تاب فلزی مینشست که صدای حرکت زنجیرهای روغن کاری نشدهاش سکوت شب را میشکست و پی در پی پشت سر هم سیگاری را دود میکرد گویی هیچوقت در این جهان و با این ساکنان جهان نبود.
هم صحبتی با گربهها را بیشتر دوست میداشت و برای پرندهها خانه درست میکرد و تا ساعتها به آواز گنجشکها گوش میسپرد.
شخصیت مورد علاقهاش روباه شازده کوچولو بود . یکبار دیدم که مینوشت چقدر خواهان این است که هم صحبتی همچون روباه داشته باشد و با او از هر دری سخن بگوید از فلسفه گرفته تا رنگ آسمان به هنگام غروب خورشید
آخر میدانی او تشنه تماشای غروب خورشید بود ؛ هر روز سر ساعت روی صندلی چوبی اش مینشست چایی میخورد و خورشید را بدرقه میکرد
او مجنون یا دیوانه نبود او عاقلترین انسانی بود که تا به کنون دیده بودم
اما در این دنیا جامعه با آنکه زیاد میفهمد مهربان نیست او را یا شاعر مینامد یا دیوانه .
و من این دیوار خسته این ساختمان دور افتاده تنها میتوانم راز او را در سکوت خود نگه دارم.
اما ای کاش میدانستم چه بر او آمد که حاضر به ترک اینجهان شد . کراه پشت بام را پشت بام را پیش گرفتهمیکردم