جانا!
در نبودت باران بارید ، افتابگردان دل از خورشید گرفت ، بید مجنون سر بالا اورد ماه را بدید ، باد دفتر شعرم را از دستان قلم ربود ، کبوتر سپید هم صحبت کلاغ سیه شد ، زمستان شد و دب اکبر و دب اصغر به خواب رفتند ، ماه دست از پرستش زمین برداشت و او را با خورشید به حال خود واگذاشت
در نبودت قاب خاطرات یکی یکی از بالای طاقچه به امید فراموشی خود را به پایین پرت کردند ، قافیه های شعرم رنگ باختند ، باغچه به گورستان لاله ها بدل شد ، چایی نخورده سرد شد ، نگاه ها باده انتظار از جام امید بر سر کشیدند ، پسر بچه ها توپ هایشان را در زمین بازی رها کردند و دختربچه ها موهای عروسک هایشان را شانه نزده و اشفته رها کردند.
جانا! تو رفتی و گنجشک رفتنت را تماشا کرد بغض کرد و سر روی خاک گذاشت
قصه احوال بعد از تو دراز است و تو دور تر از آنی که شرح این احوال بشنوی
اری تو دوری ! اما من تورا در پس سوسوی تیر چراغ برق میبینم ، تو را در عطر چای تازه دم ، در دورهمی ستارگان آسمان شب ، در کتاب های شعر ، در باران بی رمق به وقت گرگ و میش ، در بدرقه خورشید میان کوچه غرب و در نجوای شبانگاهی باد میبینم.