ویرگول
ورودثبت نام
Melode
Melode
Melode
Melode
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

آسمان سرخ

همه آسمان شب را دیده اید،ما می خواهیم همان را بگوییم ولی با تغییری بزرگ،همه چیز از شب اول آن ماه کوفتی شروع شد.

ما فکر می کردیم در تابستان می توانیم کلی خوش بگذرانیم ولی،تابستان شد ترس از شب های تیره و تار،ترس از چیزی که بیرون دنبال انسان می‌گشت، موجودی که دلش از سنگ و مغزش از اهریمن بود؛ انسان بی دلیل نظم جهان را بهم زده بود و دنیای اهریمنان را به زمین وصل کرده بود،پورتالی عظیم،که هیچکس کلید آن را نداشت،وقتی همه در فکر بستن آن بودن،ما در فکر رفتن به داخلش بودیم؛بگید احمقانه است ولی ما برایمان مهم نیست . ما وسایلشان را جمع کردیم و آماده رفتن بودیم،الان می گویید آنقدر می گویی (ما) تو و کی؟

ملودی و ستاره،ما هر دو سیزده سالمون هست (البته فامیلیم و خواهر نیستیم.) ما از دست هیولا داخل یک باغ مخفی شدیم تا ما را پیدا نکند؛خب می گفتم ما از پدر و مادرمان سر فرار با قطار جدا شدیم چون داخل قطار جا نشدیم بیرون رفتیم و قطار بدون ما رفت.

ما در مورد آن هیولا اطلاعات زیادی نداریم فقط چند چیز اصلی را می دانیم؛یک آن از چیز های بامزه یا همان کیوت متنفر است؛دو آن قد خیلی بلندی دارد،اندازه دو تیر برق روی هم،برای همین زیر پاهایش را نمی بیند؛همان طور که گفتم از چیز های بامزه متنفر است، برای همین هیچ اسباب بازی فروشی را سالم پیدا نمی کنید.

فاصله ما از باغ تا شهر کرمان،یک ساعت است، برسیم ساعت هفت می‌شود.

( رسیدیم شهر و شروع کردیم به گشتن. )

یعنی از برج اول هیچی نمانده،بیشتر از آن نابود شده است،امیدوارم چند تا مغازه سالم پیدا کنیم.بعد از گشتن های فراوان یک اسباب بازی فروشی و بدلیجات فروشی سالم پیدا کردیم. آخی چقدر عروسک های نازی دارد؛تعدادی برداشتیم و رفتیم سمت بدلیجات فروشی و چند تا گردنبند،دستبند و گوشواره برداشتیم.(ملودی، گوشواره قلبی بندازم یا ستاره ای؟)و منی که در حال فکر به این بودم که کجا برویم؛(ستاره ای را بنداز.)

تصمیم گرفتیم به وسط شهر برویم و دنبال کوله، لباس و خوراکی باشیم، پس راه افتادیم.

سر راه که تعدادی سوپرمارکت بود که خوراکی داشت ولی چون کوله ها مان جا نداشت داخل سبد چرخدار گذاشتیم و رفتیم؛چون دیگه وزن کوله ها را هم نمی توانستیم تحمل کنیم، کوله ها را هم داخل سبد گذاشتیم و رفتیم،(ملودی وقتی آن هیولا می تواند کل زمین را بگردد،مردم چرا فرار کردند؟)سوال قشنگی پرسید،(ببین یادت میاد گفتم یک سیاره شبیه به زمین پیدا کردن؛یکی نزدیکتر از آن پیدا کردن،پس فکر کنم مردم را می خواهد از زمین خارج کنند ولی بازم نمی دانم.)

و بلاخره رسیدیم به وسط شهر. داشتیم کوله بر می‌داشتیم؛من انتخاب کرده بودم ولی ستاره هنوز داشت انتخاب می کرد؛رفتم بیرون قدم بزنم،که یک کامیون آن طرف خیابان دیدم که جلوی لباس فروشی که نابود شده بود پارک بود؛رفتم سمتش در آن نیمه باز بود با یک کوچولو فشار در آن را کامل باز کردم و وارد شدم،پر کارتون بود؛با کاتر در یکی از آنها را باز کردم،پر لباس های بامزه بود،چند تا دیگه هم باز کردم داخل یکی کوله،یکی دیگه داخل عروسک پتو دار بود؛آن سه تا جعبه را دانه دانه بیرون از کامیون گذاشتم،دیدم ستاره دنبالم می‌گردد،صدا زدم(ستاره، من اینجام.)ستاره آمد وسایل دیپ و کلی زوق کرد وسایل ها را داخل کوله ها قرار دادیم و آماده رفتن بودیم که ستاره گیر داد آن لباس جدید ها را بپوشیم، سریع لباس ها را هم عوض کردیم و دیگر واقعا راه افتادیم و رفتیم به سمت شیراز.

توی راه اتفاقی نیوفتاد ولی بعدش...... (پارت دوم؟)

آسمان شبداستانرمانکتاب ترسناکرمان فانتزی
۴
۲
Melode
Melode
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید