
هیچ وقت فکر نمیکردم بتوانم در یک مدت کوتاه کتابی را دوباره و چندباره از اول تا آخر بخوانم و حاشیه نویسی کنم. آنقدر بین ساعتهای تفریح مدرسه و ساعتهای استراحت کلاسی خواندمش که حالا همهی همکارها و دانشآموزانم میشناسندش. هم خودش را هم نویسندهاش را و این اواخر ساندرا ام گیلبرت را که من را به یأس فلسفی کشاند.
آنقدری راجع به هر صحنه مینویسم که گاهی فکر میکنم دارم کتاب را دوباره توی ذهنم پایه میریزم. هی مینویسم و پاک میکنم، مینویسم و شک میکنم. میخوانم و کیفور میشوم، میخوانم و حس میکنم نه این نه، این را که نمیخواسته بنویسد کیت شوپن از به هم سوار کردن این جملات، ساختن این تصاویر شگفتانگیز این منظور ساده را نداشته که من فهمیدهام نه این نمیتواند باشد و من باز داستان را دوباره خواندم و صحنهها را کنار هم چیدم.
اول خواستم داستان شنای ادنا در دریا را پیوند بزنم به خاطرهی دوران نوجوانی خودم و سر نوشتنش اینقدر خندیدم که بعد فکر کردم نه این خاطرهی شخصی سادهی من از شکوه متن شوپن میکاهد، این بود که خیلی موقر شروع کردم هر نماد را دوباره و مثل یک آدم فهمیده موشکافی کنم و به یک متن برسم.
پیش رفتم و این اواخر گمان میکردم که عجب نقد نویسی شدهام تا اینکه حس کردم باید اصل مقالهی ساندرا ام گیلبرت « رجعت دوبارهی آفرودیت» را که در مقدمهی اثر به آن اشارهای شده بود بخوانم و تازه بعد از خواندن بود که آن من نقّاد، آن من شناسا و آن من نشانه شناس درونم که کوچکی و سادگی خودش را از نزدیک میدید به کنجی در ذهنم خزید و انگار همهی آن شادی را با خودش در دل همان دریایی که در آخر داستان ادنا در آن میخیزید فرو برد.
بله گیلبرت دقیقا هر چه را که من برای نوشتنش مدتها جان کنده بودم راحت و روان با ریزترین جزئیات و در کاملترین حالت خودش نوشته بود.
حس کردم از دیدن اسم مقالهی گیلبرت در ابتدای داستان خط به خط چیزی را که میخواسته بگوید حدس زدهام و از روی دستش نوشتهام. درست مثل وقتی که یک سوالی را سر جلسهی امتحان بلدیم و به نوک قلممان نمیآید. نگاه کردن سرسری و با اضطراب از روی برگهی بغل دستیمان به راحتی کل جواب را به یادمان میآورد. نام این مقاله برای من این کار را کرده بود. تند و سرسری هر چیزی را که از الهههای یونان در گذشته خوانده بودم یادم انداخته بود و دری شده بود به روی آنچه خودم از قبل میدانستم ولی در فراسوی ذهنم گم شده بود.

مقاله را که گمان میکردم باید دستی به سر و رویش بکشم رها کردم و به این نتیجه رسیدم که تنها چیزی که میدانم ودر دانستنش تنها هستم آن حسها و تجربههای ساده و خندهدار خودم است. پس شروع کردم. بله قهرمان داستان کیت شوپن خودش را اولین بار با شنا کردن در دریا و نترسیدن از آب میشناسد.
این گسترهی وسیعی که انگار هیچوقت جای او نبوده و او فقط حق داشته بازی کودکانهای را کنار آن داشته باشد ولی نه با خطراتش مواجه بوده و نه جرئت دل سپردن به آن را داشته.
حالا ذهنم میرودتوی هفده هجده سالگیام که با خانواده عمو و رضا و الهه رفتهایم کلاتهی یکی از دوستان رضا که یک استخر کوچک دارد. مهدیه و آمنه که از من ماجراجوتر و نترس تر هستند بدون فکر کردن خودشان را انداختهاند توی آب و شنا میکنند.
برای اولین بار به ذهنم میرسد که من هم دلم میخواهد شنا کنم. درست مثل وقتی که کسی یک کار جسورانه را جلوی ما انجام میدهد و انگار دستمان را گرفته که تو هم بیا نمیمیری. برای اولین بار گمان کرده بودم اگر من هم بپرم توی آب نمیمیرم ولی از آنجا که ذهنم مدام فکر همهچیز را میکند به این هم فکر کردم که اگر پریدم توی آب و خیس شدم که لباس ندارم بپوشم و من که آدمی نیستم که با لباس خیس توی کوه و کُتل بدوم که توی تنم خشک شود.
دزدکی به الهه گفتم الهه من اگه پریدم توی آب که شلوارم خیس میشه چیکار کنم. الهه گفت نترس بابا توی این اتاق چند تا شلوار هست برات میارم.
از آنجا که احتمالا مکان مردها بوده و همانها هم اینجا بودند و به فکر شلوار و رخت و لباسشان بودهاند. شلواری که برایم آورد یک شلوار کردی مردانه بود. برای پوشیدن این چنین شلواری زیادی لاغر بودم ولی وسوسهی آب و جیغهای سرخوشانه دخترها توی آب به فکرم انداخته بود نهایتا کمی دلقک بازی درمیآوریم و میخندیم.
در عمل ولی من آن دلقکی نبودم که بپرم توی آب و پاچههای شلوار بادکرده روی آب بماند. من موقر تر از این حرفها بودم. این بود که همچنان که روسری را روی سرم سفت میکردم طوری لب استخر ایستادم که پاچههای پف کردهی شلوار کمتر به نظر برسد و برای پریدن دست دست میکردم که ناگهان دستی محکم و بزرگ من را هل داد توی آب.
رضا بود و وقتی استیصال و نگرانی من را توی نیم متر آب دید داشت از خنده منفجر میشد. ظاهرا تصویر من در حالی که یک دستم به کمر شلوار بود و با یک دست دیگرم آب را تکان میدادم و مدام پایم میخورد به کف لیز استخر و نمیتوانستم تعادلم را حفظ کنم به قدری خندهدار بود که همه از خنده فلج شده بودند.
این را هم از یاد برده بودند که من اصلا شنا بلد نیستم و توی آن موقعیت که نگران عصمت و عفتم هستم ممکن است شهید شوم در همین حیص و بیص آمنه آمد سمت من و با بغل کردن و آوردنم به سطح آب مانع مردن حتمی من شد.
بعد از آن هم اینقدر خندیدند که اصلا نمیفهمیدند چرا من نتوانستم توی آب خودم را کنترل کنم. آن منظره و آن شلوار هنوز هم بعد از سالها نقل محافل است و من هر بار در مقابل آن خندهها از استیصال و درماندگی الکن میشوم.
برای من که اینقدر در شنا و تن به آب زدن ترسو و نگران بودم. برای من که سالها از بدنم هراس داشتم و دیده شدن سطح کوچکی از آن را گناهی نابخشودنی میدانستم ادنا تبدیل میشود به قهرمانی که باید بارها و بارها بخوانمش. چرا که او هم مثل من اول ترسید و بعد با این ترس کنار آمد.
او هم فهمید هر چقدر برای بقیه توضیح بدهد کسی صدایش را نمیشنود این بود که تنهایی به دل دریا زد و سعی کرد با موجهای ناآرامی که به سمتش میآمد بجنگد و باز جلو برود.
راهی را که یک عمر مال او نبوده از آن خود کند و از مردن نترسد. من ترسیده بودم. از بدنم. از یک متر و نیم آب. از باز شدن کمر شلوار کردی توی آب و دیده شدن پاهایم بین مردها و حتی دخترها.
چرا که من از بدنم وحشت داشتم. از بدنی که اگر یک تار مو روی آن بود زشت بود. اگر کمی لاغرتر بود زشت بود، اگر کمی چاق بود هم. آنقدر ترسیده بودم که تا مدتها نمیدانستم بدنم ترسناک نیست.
ادنا اولین زنی بود که این ترس و این ناکامی را در او هم میدیدم. و این مرا مدام به سمت او میکشید. آفرودیت بیدار شده بود یا نه. برگشته بود یا نه حالا دیگر آن خاطره آنقدرها به نظرم خندهدار و شرم آور نبود. چرا که در قرن نوزدهم هم زنانی بودند که برای قدم گذاشتن در بین امواج آنقدر جنگیده بودند که تنشان خسته شده بود. برای بودن و فقط وجود داشتن.
اگر خنده دار بود. اگر آنها را مزاحم جلوه میداد و اگر باید برای این خواستهی ساده از جانشان مایه میگذاشتند.