
ساعت ده صبح بود.
کارآگاه فیلو ونس در دفترش نشسته بود و ویولن مینواخت.
همکارش، جان مارکهام، با عجله وارد شد و گفت: «ونز، یک پرونده عجیب. آقای ویلیامز، تاجر معروف، دیشب مسموم شده. اما سه نفر در اتاق بودند و هر سه سوگند میخورند قاتل نیستند.»
ونز ویولن را زمین گذاشت. «بسیار جالب. برویم.»
در عمارت ویلیامز، جسد روی مبل سالن بود. لیوان شراب نیمهخورده روی میز عسلی.
سه مظنون در اتاق مجاور منتظر بودند:
1. همسر مقتول، خانم النا (۳۵ ساله، لباس مجلسی قرمز)
2. برادر مقتول، آقای جرج (۴۰ ساله، کت و شلوار مشکی)
3. منشی خصوصی، آقای فاستر (۲۸ ساله، عینکی)
بازرس محلی گفت: «هر سه نفر اعتراف کردهاند یک ربع قبل از مرگ با مقتول در این اتاق بودهاند. هر سه میگویند قهوه خوردند و رفتند. بعد از ده دقیقه برگشتند و دیدند مقتول مرده است.»
ونز پرسید: «سم چه بود؟»
پزشک گفت: «سیانور. داخل لیوان شراب. فقط لیوان مقتول سمی بود. بقیه لیوانها سالم بودند.»
ونز قدم زد. به سه لیوان روی سینی نگاه کرد. یکی متعلق به مقتول، سه تای دیگر متعلق به مظنونین.
لیوان مقتول: اثر لب در یک سمت.
لیوان خانم النا: اثر رژلب قرمز.
لیوان آقای جرج: بدون اثر لب (ظاهراً از لبه دیگر نوشیده).
لیوان آقای فاستر: اثر لب با رد دندان.
ونز ناگهان پرسید: «قهوه چه شد؟ همه قهوه خوردند، نه شراب. شراب فقط مال مقتول بود.»
بله. همه قهوه خوردند. شراب را مقتول تنها خورد.
ونز لبخند زد. «پس سم را کسی زده که میدانسته مقتول شراب میخورد و دیگران نه. چه کسی میدانسته؟ کسی که هر روز با او شراب میخورده. همسرش یا برادرش. منشی نه، چون منشی قهوه میخورد نه شراب.»
بازرس پرسید: «پس کدام یک؟ همسر یا برادر؟»
ونز نگفت. رفت سراغ لیوان شراب مقتول. با ذرهبین نگاه کرد.
روی لبه لیوان، جایی که مقتول لب نزده بود، یک خراش ریز بود. خراشی که با سوزن یا نوک چاقو درست شده.
ونز گفت: «قاتل سم را روی لبه لیوان مالیده، نه داخل شراب. چون میدانسته مقتول همیشه از یک سمت خاص لیوان مینوشد. مقتول راستدست بوده. پس از سمت راست لیوان مینوشیده. قاتل سم را روی سمت چپ مالیده تا مقتول موقع چرخاندن لیوان با لباسش آن را پاک نکند. نکته مهم: این کار را فقط کسی میتواند بکند که هر روز پای میز شام با مقتول نشسته باشد و عادت نوشیدنش را بداند.»
بازرس گفت: «پس همسرش.»
ونز سرش را تکان داد. «نه. به لیوان همسر نگاه کن. اثر رژلب قرمز روی لبۀ لیوان هست. اما رژلب لب بالایی با لب پایینی جور در نمیآید. یعنی آن اثر رژلب را بعداً کشیده. با دست چپ. چون خط رژلب روی لب پایینی کج است. این یعنی خانم النا عمداً اثر رژلب گذاشته تا فکر کنیم او زنانه و بیگناه است. اما در واقع او نمیخواهد ما به جای دیگری نگاه کنیم.»
مارکهام پرسید: «پس قاتل برادر است؟»
ونز دوباره سرش را تکان داد. «نه. برادر لیوانش بدون اثر لب است. یعنی از لبه دیگر نوشیده. شاید میخواسته پنهان کند که از کدام طرف مینوشد. اما چرا؟ چون میدانسته کسی به اثر لب نگاه میکند. یعنی او هم صحنه را دستکاری کرده. اما سم را او نزده.»
ونز رفت سراغ منشی، آقای فاستر. لیوانش اثر دندان داشت. دندانها مرتب و سالم.
ونز ناگهان گفت: «قاتل منشی است. کسی که نباید میدانست مقتول شراب میخورد، اما میدانست. چطور؟ چون او خودش شراب را ریخته بود. به بهانه سرویس. سپس سم را روی لبه مالید. بعد رفت. اما اشتباهش این بود: روی لیوان خودش اثر دندان گذاشت. دندانی که سه روز پیش عصبکشی کرده و پر کرده. منشی دیروز به دندانپزشک رفته بود. من از روی گچ دندانش فهمیدم. همان دندانپزشک به من گفت فاستر از بوی شراب بیزار است و هیچوقت شراب نمیخورد. پس چرا اثر لب روی لیوانش هست؟ چون آن لیوان مال خودش نبود. او لیوان مقتول را با لیوان خودش عوض کرد تا ما فکر کنیم هر چهار نفر شراب خوردند. اما یادش رفت روی لیوان خودش هم اثر دندان بگذارد. آن اثر را با فشار دادن لیوان به دندانهایش درست کرد، نه با نوشیدن. چون لبهایش خشک بود. آدم وقتی مینوشد لبش خیس است و اثر کامل میماند. نه خشک و خطخطی.»
فاستر رنگ پرید و اعتراف کرد.
ونز به مارکهام گفت:
«مارکهام عزیز، سه شاهد سه دروغ گفتند. یکی برای پنهان کردن خیانت، یکی برای پنهان کردن ترس، و یکی برای پنهان کردن جرم. اما دروغ بزرگ از آن کسی بود که فکر میکرد اثر دندانش فقط یک اثر است. بنویس: گاهی یک لیوان بیشتر از ده شاهد زنده حقیقت را فریاد میزند. فقط باید بلد باشی زبان خاموش اشیاء را بفهمی.»
منبع:
این داستان از فضای رمانهای «اس. اس. ون داین» با شخصیت «کارآگاه فیلو ونس» است.
روش تشخیص دروغ از روی جزئیات رفتاری و فیزیکی از همان مجموعه الهام گرفته شده است.