ویرگول
ورودثبت نام
reyhane sadeghpour
reyhane sadeghpourگردآورنده داستان‌های معمایی | بیوتی آرتیست ( دانشجوی روز، کارآگاه شب) علاقه‌مند به اقتباس ادبی و خلق روایت‌های کوتاه با شخصیت‌های کلاسیک کارآگاهی. اعتقاد دارم جزئیات کوچک، حقیقت بزرگ را فاش می‌کنند.
reyhane sadeghpour
reyhane sadeghpour
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

قتل در باران 🌧️

ساعت سه نیمه‌شب بود.

باران شدیدی به پنجره‌های اداره پلیس پاریس می‌کوبید.

بازرس مگره چترش را برداشت و بدون اینکه حرفی بزند، سوار ماشین شد.

جسد در یک کوچه بن‌بست پیدا شده بود.

مردی میانسال با کت خاکستری، دراز کشیده روی سنگفرش خیس. چاقویی در گلویش. خون با آب باران در جویباری کوچک روان بود.

معاونش، لوکاس، دفترچه به دست گفت: «هیچ مدرکی در جیبش نیست. فقط یک تکه کاغذ خیس با چند عدد تلفن.»

مگره خم شد و به کفش‌های مقتول نگاه کرد.

کفش‌ها گران‌قیمت بود، اما کف آنها کاملاً نو بود. انگار اولین بار بود پوشیده می‌شد.

پرسید: «مرد برای اولین بار در این کوچه قدم زده؟ با کفش نو؟ وسط باران نیمه‌شب؟»

لوکاس شانه بالا انداخت.

مگره به طرف انتهای کوچه رفت.

یک در چوبی قدیمی پیدا شد که نیمه‌باز مانده بود. پشت در، پلکان سنگی به زیرزمین یک رستوران متروکه می‌رسید.

بوی کپک می‌داد. روی پله‌ها، چند ته سیگار خشک مانده بود. زیر باران خیس نشده بودند. یعنی کسی آنجا زیر سقف سیگار کشیده بود، منتظر کسی.

مگره از لوکاس پرسید: «مقتول چند دقیقه‌است مرده؟»

پزشک گفت: «حدود یک ساعت. اما جسد زودتر از این‌ها اینجا نبوده. جای خشکی زیر بدن نیست. یعنی درست موقع باران او را اینجا گذاشته‌اند.»

مگره فهمید.

برگشت بالا. در خیابان، یک مغازه نانوایی نصفه شب باز بود. رفت داخل.

از نانوا پرسید: «مردی با کت خاکستری نیمه‌شب رد شد؟»

نانوا گفت: «بله. ساعت دو. داشت سریع راه می‌رفت. یک ربع بعد، مرد دیگری با کاپشن چرمی از همین طرف برگشت. آن یکی را دیدم کفش چرم قهوه‌ای پوشیده بود.»

مگره برگشت به کوچه. دوباره به جسد نگاه کرد.

کفش مقتول گران بود، اما جوراب‌هایش ارزان و کهنه. مرد ثروتمندی نبود که جوراب کهنه بپوشد. یعنی کفش را کسی به او داده بود.

گفت: «مرد فقیر بوده. کفش را تحویل گرفته تا برود به آن زیرزمین. در زیرزمین کسی منتظرش بوده. قاتل او را کشته، جسد را آورده بالا، گذاشته وسط کوچه، کفش نو را پای او کرده تا ما فکر کنیم مقتول پولدار بوده. چرا؟ چون می‌خواسته پلیس به دنبال دایره متفاوتی از آشنایان بگردد.»

لوکاس پرسید: «قاتل کیست؟ چطور پیدایش کنیم؟»

مگره گفت: «همان کسی که جوراب‌های مقتول را در جیب داشت. یادش رفت جوراب‌ها را عوض کند. توی جیب کت مرد، دو تا جوراب کهنه دیگر پیدا شد. جوراب‌ها را ببر به همان خیاطی نزدیک ایستگاه. فروشنده حتماً صورت مشتری را یادش هست. بپرس چه کسی آن جوراب‌ها را خریده.»

ساعت پنج صبح، لوکاس برگشت.

گفت: «فروشنده گفت آن جوراب‌ها را دو هفته پیش یک مرد با کاپشن چرمی و کفش قهوه‌ای خریده. آدرسش را هم داریم. اسمش رنه دوپون است، ساکن خیابان موفار، شماره ۱۲.»

مگره کلاهش را برداشت.

گفت: «برویم سراغش. همین مرد همانی است که نانوا دید برگشت. همان کسی که در زیرزمین منتظر مقتول بود. او قاتل است.»

نیم ساعت بعد، رنه دوپون را در خانه‌اش دستگیر کردند. زیر تختش همان کاپشن چرمی را پیدا کردند که لکه خون داشت.

در بازجویی، رنه اعتراف کرد: «مرد طلبکارم بود. همه پولم را گرفته بود. ناچار شدم او را بکشم. فکر کردم با عوض کردن کفش‌هایش شما را گمراه می‌کنم.»

مگره به لوکاس نگاه کرد و گفت:

«لوکاس جان، قاتل فکر می‌کرد با عوض کردن کفش می‌تواند هویت مقتول را عوض کند. اما یادش رفت چیزهایی که آدم توی جیبش پنهان می‌کند، هرگز دروغ نمی‌گویند. بنویس: یک جفت جوراب کهنه، گاهی بیشتر از یک پاسپورت حرف می‌زند.»

منبع:

این داستان  از فضای رمان‌های «ژرژ سیمنون» با شخصیت «بازرس مگره» است.
شخصیت معاون لوکاس و فضای بارانی پاریس از همان مجموعه الهام گرفته شده است.
نام «رنه دوپون» برای این داستان ساخته شده است.

بارانمردکفشداستان معمایی
۱۲
۰
reyhane sadeghpour
reyhane sadeghpour
گردآورنده داستان‌های معمایی | بیوتی آرتیست ( دانشجوی روز، کارآگاه شب) علاقه‌مند به اقتباس ادبی و خلق روایت‌های کوتاه با شخصیت‌های کلاسیک کارآگاهی. اعتقاد دارم جزئیات کوچک، حقیقت بزرگ را فاش می‌کنند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید