
آه، ای بانوی جوان! نه، با شما نیستم ای مرد چاق کتوشلوارپوش! با شما هستم، بانوی جوان. مادرم گفته است اگر سؤالی داشتم آن را از یک بانو بپرسم؛ بانوی نجیب، چون تنها اوست که راست میگوید.
من مردهام؟ نه، نه! نمیخواهم بترسید، لطفاً غش نکنید. فقط این سؤال ساده را جواب بدهید: آیا من مردهام یا نه؟ بعدش، خواستید غش کنید.
بله، بله، با شما هستم، خودِ شما. اصلاً مهم نیست که لباستان مناسب این قضاوت هست یا نه. بهنظر من هست. چشمانتان، لباستان و موهای کوتاهتان... یعنی مدل موی خودتان را دوست ندارید؟ چقدر بد!
آها، همان نگاه... جواب را گرفتم. چشمانتان همهچیز را به من گفت. گفت که چه شده است. صورتتان در حالت تعجب زیباست.
الان باید احساس سرما میکردم، ولی نمیکنم. شاید باور نکنید، ولی بیست دقیقه است که مردهام. ماشینها من را دور زدهاند و رفتهاند. همه کارهای مهمتری داشتند. تا اینکه همین آقای چاق احمق آمد و با اورژانس تماس گرفت. بعدش وجود مبارکتان آمد.
الان هم اخم کردهاید. یک دست روی کلاه آفتابیتان کشیدید و خواستید بالا بیاورید. راستش من... کمی... خجالت میکشم. جسم بیجانم پخشوپلا است. بابت ریشم عذر میخواهم. ریشتراش گران شده. همانطور که بانوی مسلمانی مثل شما میداند، ریش از سنتهای پیامبر عزیز است. البته ریش منظم، نه ریش من که مانند موی سگ ولگرد نیمهسفید، نیمهسیاه، نیمهطوسی است.
موهای سرم — یا بهتر است بگویم دور سرم — را هم شانه نزدهام. گوشهایم پرمو هستند، مثل یک مشت سیاهدانه سیاه شدهاند. خیلی وقت است به آرایشگاه نرفتهام...
یه لحظه... فکر نکنم بتوانید سر من را اصلاً ببینید. سرم زیر جدول شده است، در جدول گیر کرده است. چقدر خوب میشد اگر آب زلالی جاری میشد و صورتم را میشست. آن موقع دیگر از اینکه تا الان کسی به من توجه نکرده، دلزده نمیشدم.
در واقع میخواستم همیشه همینگونه باشم. البته که هیچوقت آن آب زلال نیست. از من پارکبان بشنوید. حتماً قبلش فهمیده بودید. این پارهلباسی که به تن دارم، همهٔ زندگیام را معرفی میکند. عمرش به هشت سال نمیرسد. چکمههایم جوانترند. کلاه حصیریام را امروز همراه نیاوردم، چون همانطور که ملاحظه میکنید هوا خوب است.
من عادت کردهام به اینکه مردم مرا نبینند. بندرت کسی واقعاً مرا میبیند. یا شاید مرا میبینند و توجهی نمیکنند. فکر میکنند من آدمی بدبخت و روزسیاه هستم، برای همین از روی ترحم یا دلسوزی سلام و خستهنباشیدی به من عرضه میدارند. البته برایم اوایل جذاب بود؛ باعث میشد ذرهای به وجودِ خوبی در دنیا اعتقاد داشته باشم. ولی مدتی بعد، عادی شد، چون فهمیدم آن ذرهٔ خوبی هم وجود ندارد.
وقتی به اندازهٔ من پارکبان باشید، میتوانید چهرهٔ آدمها و رفتارشان را بهتر بخوانید. از بین کسانی که متوجه من میشوند، بهغیر از آنها که قصد آزارم را دارند — من با نوجوانان و جوانان از این سیر آشنا هستم — همه خود بیچاره و مفلوکاند. این یک واقعیت است؛ چون وقتی مرا میبینند یاد بیچارگی خود میافتند و به شدتی از فلاکتشان خستهاند که با ترحمی بالادستانه میخواهند سلامی به من بدهند تا فراموش کنند.
همانطور که فکر کردید، من به این مسائل روزمره بیاعتنا هستم. گاهگاهی برای خنده و مزاح به آنها فکر میکنم. این بدبختها... من گوش و چشمان تیزی دارم. در واقع یکی از گوشهایم مادرزاد کر است، پس بیشتر از گوش، به چشمهایم اعتماد میکنم. و شما نمیدانید که من چهها دیدهام. این برتری من به همهٔ دیگران است، که تلویزیون تنها لذت آنهاست. من هزاران دعوا، خیانت، اعتیاد و رابطه دیدهام. هیچکدامشان در هیچ تلویزیونی قابل پخش نیست. (شاید برای همین تلویزیون برایم آزاردهنده و مضحک است.)
اوه، متأسفم! خیلی عذر میخواهم. راستش فراموش کردم که اینجا هستید. چه شده؟ میخواهید بروید؟ لطفاً، لطفاً چند ثانیهٔ دیگر بمانید. نه؟ الان رویتان را برگرداندید... میروید؟ عذر میخواهم، یه لحظه بایستید. ممنونم. واقعاً ممنونم. شما خانم با نزاکتی هستید. نمیخواهم زیاد وقتتان را بگیرم. شاید بگویید: عجب دلقکی! چرا اینقدر اصرار کردی که بایستم پس؟
الان دلیلش را میگویم. تقریباً کل زندگیام را برای شما خلاصه کردم، ولی یک جایی برای خودم نامفهوم است. یک جایی که به کمک شما برای روشن شدنش نیاز دارم.
من الان مردهام دیگر، درست است؟ مهم نیست که نمیتوانم زندگی کنم. نه، نگران نباشید. من به زندگی زیاد اهمیت نمیدادم. فقط مرگ برایم ناآواضح است. یکی آن را شادی و اضطراب، و یکی آن را نیستی و رنج میخواند. این را از دو دانشجوی فلسفه شنیدم که نشسته بودند و با دست علفها را میکندند.
مرگ بالاخره کدامش است؟
چقدر من احمقم... شما که نمردهاید، چطور باید بدانید؟ من باید به این سؤال جواب دهم، ولی باور کنید که هنوز نمیدانم. باور کنید که هرچقدر فکر میکنم، به نتیجهای قطعی نمیرسم. ولی قیافهٔ شما میگوید میدانید. یعنی جوابی دارید. یعنی میتوانید به من بگویید که آیا خوشحال باشم یا غمگین؟
یعنی شما بانوی جوانی هستید که نزاکت و احترام از رفتارتان میبارد. درست است؟ میدانم که میتوانم به شما اعتماد کنم. لطفاً به من کمک کنید.
نمیدانید؟ دروغ بگویید. داستان سرهم کنید. خلاقیت فقط بین اشرافزادگانی مثل شماها شکوفا میشود. چیزی بگویید که بتوانم به آن دل ببندم. زود باشید. یک کلمه هم کافی است. یک کلمهٔ کوتاه. هرچیزی، مرا به حال خود رها نکنید. الان بلاتکلیف هستم.
یعنی تو به من میگویی خوشحال باشم؟ یعنی واقعاً اینگونه فکر میکنی؟ یعنی میگذاری که به این راحتی با مرگ روبهرو شوم؟ خیلی خوب است... اگر صورتم را داشتم و میتوانستید آن را ببینید، میخندیدم. باور کنید، خیلی خوشحالم. تا به حال هیچ بانویی به زیبایی شما ندیده بودم. با من همصحبت شدید. همین بهخودیخود کافی بود تا بمیرم.
ولی این را تنها زمانی که گفتید «خوشحال باش» فهمیدم. من چقدر ابلهام! راحت باشید، بفرمایید، از خیابان عبور کنید. الان صدای آژیر آمبولانس را میشنوید. خوشحال شدم از همصحبتیتان. واقعاً ممنونم.