ویرگول
ورودثبت نام
yadgar123
yadgar123یادگار هستم. یادگار عبدی. نمی دونم چرا اینجام ولی دانشجو معماری هستم در تبریز...
yadgar123
yadgar123
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

وقتی بچه بودم هیچوقت مسافرت نمی‌رفتیم

وقتی بچه بودم هیچوقت مسافرت نمی‌رفتیم. تقصیر بابایی بود. همیشه سرکار بود. خیلی کم پول می‌داد. نوروزها بازم کار می‌کرد. راننده شرکت مسافربری آوای سفر بود. الانم هست......ولی.....یه چیزی تغییر کرده......یادم نمیاد چی بود. بجز نوروزها که بیشتر خرج می‌کرد و عیدی می‌دادن، بقیه سال خیلی سخت بود.....همکلاسیام از شمال می‌گفتن و من با تواضع تایید می‌کردم. چقدر دلم می‌خواست یه چیزی بگم اونام تعجب کنن. ولی، دروغ‌گو نبودم.....من چه فرقی با سارا دارم؟....اون پدرش هیئت علمی دانشگاهه، مامانشم کارمند بانکه.....مامان بیچاره من! دستپختش عالی بود.....یعنی هست.....پاهام شن رو فشار می‌دن. خیلی نرمه! واقعاً همه ساحل شنه؟ زیر شن‌ها چیه؟....حدس می‌زنم یه سنگ سفت و سخت باشه......دریا رو! چقد قشنگه!...عینکم کجاست؟....ایناهاش!.....دستام کثیف شدن. پاهام همینطور! الانه که بپرم تو آب......مامانم همیشه می‌گفت:«دستاتو بشور! لباست لکه‌داره! صورتتو بشور! موهات چربن!».....موهای من همیشه چرب می‌شد....فرفری و پرپشت بود....یعنی هست.......هرروز دوبار حموم می‌رفتم و بازم بهم می‌گفت:« موهات چربه! روسریتو درست کن! قرصاتو بخور!»...داشت یادم می‌رفت. ساعت دور و ور هشت صبحه.....قرص صورتیمو با یکم آب قورت بدم....تنها چیزی که اینجا زیاده آبه....کرمون اینطوری نبود.....تو حوض دوتا ماهی قرمز داشتیم. وقتی ظهر می‌شد می‌پریدم تو آب و باهاشون شنا می‌کردم. مامانم گفت؛« یه خانوم محترم نمی‌پره تو حوض.» وقتی می‌خواستم ازدواج کنم، گفت؛«یه خانوم محترم با بچه سرراهی میرزا حسن نمی‌پره.»

وقتی علی کتکم زد، برگشتم خونه. مامانم گفت:« یه خانوم محترم بچه‌ و همسرشو ول نمی‌کنه.»

پس یه خانوم محترم چیکار می‌کنه ها؟.....هیچکی این دور و بر نیست....داشتم می‌گفتم.....چی بود؟ خدایا!.... یادم رفته....دلم یه آب تنی می‌خواد ولی نمی‌تونم وسایلمو همینجا بذارم. می‌گن شمال دزد زیاد داره. کفش‌هام چرم اصله......اها! یادم اومد.....سارا گفت شکلات می‌خواد....یا آب نبات؟....گفت شکلات......بهش گفتم میام بیرون و قول داد به مادرش هیچی نگه....امروز جمعه‌ست و مامان باباش تا لنگ ظهر می‌خوابن....اون وروجک بیدارشون نکنه خوبه....شیطون کوچولو!.....هفتاد سال ازش بزرگترم.!...هفتاد! ولی هنوزم بهم گوش نمی‌ده. هرکاری می‌کنم گوش نمی‌ده.....ولی می‌دونم مامانش بهش سخت می‌گیره....خیلی بهش سخت می‌گیره!.....دخترم رو اینطوری تربیت نکرده بودم..... دریا رو!  آفتاب داره شدید می‌شه......الان وقت آب تنیه....

داستانکداستاندلنوشته
۳
۰
yadgar123
yadgar123
یادگار هستم. یادگار عبدی. نمی دونم چرا اینجام ولی دانشجو معماری هستم در تبریز...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید