تنِ تهی از جانت میان دستانم است.
تورا سخت به آغوش گرفته ام تا شاید مرا به یاد آوری.
صورت سردت را به سینه ام می فشارم و بی صدا فریاد می کشم.
مقصد اشک هایم صورت آرام توست.
قلبم میان حصار استخوان ها بال بال می زند،
تا بر میان سینه تو فرود آید.
این آخرین دقایق هم آغوشی جسم مان را صرف مرور خاطرات نمی کنم،
این لحظات را تنها تقدیم التماس هایم برای بازگشت تو می کنم.
اما جوابی نمی دهی،
حتی چشمانت را بر من بسته ای.
زندگی ام را بر سر تو قمار کرده و حالا باخته ام.
همه چیزم را
و بیشتر از همه خودم را.
هر چقدر کلمات را پشت هم بنشانم
واقعیت تغییر نخواهد کرد
تو رفته ای
و من به غایت هیچ رسیده ام.