چاپ آخر
سالها پیش با چمدانی سبک و خندهای پهن از هلند برگشت، گفت آمدهام کار کتاب پدرم را دوباره جان بدهم.
امروز کنار میدان انقلاب ایستاده بود، خندهاش خاموش. گفت هر بار پول فروش کتابها را میگیرم نصف قبل میتوانم کاغذ بخرم.
بعد آرام اضافه کرد: «پسرم درسش تمام شود، میفرستمش خارج.»
روی آب
ماهی خریدم. پرسیدم چقدر زنده میماند.
گفت: عمر دستِ خداست.
تا شب دوتایشان مردند.
صبح که بیدار شدم، یکی دیگر روی آب بود.
گروه سرود
شب، موقع برگشتن به خانه، مینیبوس قدیمیای کنار خیابان دید.
ایستاد.
چهل سال عقب رفت. دبستان.
هر وقت باقری با پدرش و با مینیبوس میآمد، از کلاس صدایش میکردند؛ با گروه سرود مدرسه میرفت.
چراغ مینیبوس خاموش شد.
لحظهای منتظر ماند؛ شاید کسی صدایش کند.
صدایش نکردند
خرید اول
بادمجانها را داخل پاکت میریختم که پیرزنی گفت:
«پسرم، چه غذایی میخواهی درست کنی؟»
گفتم: «نمیدانم، گفتهاند بادمجان بخر.»
لبخند زد: «اینقدر درشت نه.»
خودش انتخاب کرد، داخل پاکت ریخت
انگار دستور پخت را هم داخل پاکت انداخته بود.
نپخت
چهار برادر بزرگ داشت.
هر بار غذا میپخت، بداخلاق میشدند و دستپخت مادر را میخواستند.
دیگر دستش به آشپزی نرفت.
ازدواج که کرد، شوهرش از مجردی به غذای بیرون عادت داشت.
برای دخترش هم غذا نپخت.
چند روزی بود دخترش بیحال بود.
رساندش بیمارستان.
قند: پانصد.
دکتر گفت:
تا آخر عمر، انسولین.
ممنون میشم نظر بدید