
بی سر و سامان تو شد شانه ی سر خورده ی من
رنگ بزن بر لب این خنده دل مرده من
ساکت تنهایی من حرف بزن با شب من
شور تماشایی من شعر بخوان با لب من
بغض منی آه منی حسرت دلخواه منی
دوری و دلتنگ توام زخمی و همراه منی
من غم پنهان توام حال پریشان توام
پلک بزن تا بپرم مستی چشمان توام
جان من و جهان من فقط تو هستی
قرار بی زمان من فقط تو هستی
شروع ناگهان من فقط تو هستی
دلیل گریه ی منی عذاب من نه
پر از شنیدن منی جواب من نه
تو روی دیگر منی نقاب من نه
نیست در اقلیم کسی این همه بی هم نفسی
بی همگان منتظرند تا تو به دادم برسی
عصر غم انگیز توام حوصله کن ابر مرا
عاشق یک ریز توام معجزه کن صبر مرا
بند زده پای مرا گیسوی زنجیری تو
میکشدم میکشدم لحظه دلگیری تو........
حالم بده
حس میکنم هیچکی دردمو نمیفهمه
راستش خودمم نمیدونم چمه
در خواستنم شکی نیست
در عشقی که دارم شکی نیست
ولی خسته ام
دوست ندارم آدم کم آوردن باشم
من باید سرپا بمونم
ولی حق دارم درک بشم