صبح خواب موندم و یک ساعت دیرتر رسیدم سرکار.
از لحظهای که چشم باز کردم این جمله داشت توی سرم تکرار میشد؛ و ما انسان را در رنج آفریدیم…
یادم نمیاومد کجا خوندمش ولی وقتی تو گوگل سرچ کردم نتیجه این بود:
این عبارت بخشی از آیه ۴ سوره البلد در قرآن کریم است: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ» و تفسیر این آیه نشان میدهد که رنج و سختی، جزء جداییناپذیر زندگی دنیوی انسان است.
تصور اینکه کسی این دنیا رو آفریده و توی دفترچه راهنماش نوشته موجود آفریده شده باید رنج بکشه بنظرم بیرحمانه اومد.
زنی که کنارم ایستاده بود با فشار دادن آرنجش به پهلوم میخواست هرطور شده سوار مترو بشه.
معدم تیر کشید، به خودم اومد و دیدم چند دقیقهای میشه ناخودآگاه دستم و مشت کردم.
برام سوال شد که با این مشت گره خورده چه کسی رو میخوام بزنم؟
جوابی براش نداشتم اما فکر کنم اونقدر خشم و تنش توی تنم انباشته شده، شبیه شخصیتهای کتاب آدم خواران ژان تولی، اگر دشمن فرضی و اشتباهی هم در مقابلم قرار بگیره، با این مشت کوچولو چهره واقعی انسان بینقاب رو بهش نشون میدم.
صدای بلندگوی مترو منو به خودم آورد، خانم گوینده با لخن آرومی داشت میگفت:
ایستگاه دروازه دولت، مسافرانی که قصد ادامه مسیر به سمت علامه جعفری یا شهید کلاه دوز را دارند در این ایستگاه از قطار پیاده شده و وارد خط ۴ شوند.
متوجه گذر مسیر نشده بودم، تام یورک داشت توی گوشم زمزمه میکرد.
امروز صبح بهزور تونسته بودم از یه سایت بینام و نشون یکی از آهنگهاش رو دانلود کنم.
آهنگ زندگی در خانه شیشهای، قبلا نشنیده بودمش.
تصور کردم که سالها گذشته و درحالی که دارم توی خیابون ولیعصر راه میرم به یاد این روزا گوشش میدم.
البته مطمئن نیستم که شدنیه یا نه، چون احتمالا کسایی که توی خونهی ساخته شده از شیشه زندگی میکنن راحتتر از بقیه میمیرن.
هنوز امیدوارم که بتونم این تصور رو زندگی کنم ولی کم کم دارم میرسم خونه و تام یورک برای بار ۱۵ام داره برام از زندگی توی خونه شیشهای صحبت میکنه…