
به راستی چرا که عشق ز میان همه رفته؟ چرا همه با همه بد شدیم و همه ز هم خسته ایم؟ چرا صدایمان در نطفه خفه میشود و جان ها به کف می آید؟ چرا همه چیز تیر و تار گشته؟ چرا یک نور و چراغ در این عالم دیده نمی شود؟ به چه چیز این شهر سرد خوشحال شویم؟ گُل هاهمه مردهاند و رنگ ها همه سیاه گشته! نفرین بیداد، عشق را ز ما دور کرده و ما را به بیماری خشمگین مبدل ساخته! بیایید ای عاشقان ! بیایید تا با همرنگ و نور را به این شهر سرد برگردانیم و گل ها را زنده کنیم ، بیایید تا یاسمن ها عطر های خود را در تمام شهر پخش کنند و ما را مست ز عشق کنند! بیایید تا با هم پیر مغان را فریاد زنیم و پیش چشمان او جام های عشق را روان کنیم ! بیایید تا دست در دست یکدیگر ندای عشق را سر دهیم و با هم عشق را بر جهان قانون کنیم!