
ای که از حصار ها گریخته و جا مانده ای
محفل خود را گرم کرده ای
و عطر نفس هایت را ز ما پنهان داشتی
روز های خویش را گذراندی
و ما را نخواندی
نگفتی که دیوانه ای ست
در خزان که چشم به تو دوخته
نگفتی که شاید
این حقیر
در انتظار توست
و یک پیام
تنها یک پیام
که روزش از نو شود
و فروغ در چشمانش
تابان شود
آری ! آری که من
ذره ای از ذهنت را
از آن خویش نکردم
اما تو قلبم را چو سارق
ز آن خود کردی
و مرا بیچاره و درمانده دل
به حال خویش رها کردی