
یار دل! آنچنان مست از رویت هستم که روحی در این جان نمانده، رویت داستان های شهنامه و دیوان شمس را داد میزنند، همان قصه های بلخی و شمس که در عشق جاودان شدند و مثنوی ها را با جان به یادگار گذاشتند، روی تو در سیل عشق مرا به داستان تهمینه می برد و در همان جا موجاب روحت مرا به شهر دیدگانت می برند ، در آنجا که افسون شهرزادِ دیده های تو مرا مست و دیوانه می کند و با لیلیِ نورت مرا ز خویش مجنون و بیمار میسازد, بگذار، بگذار تا از این شهر افسون بیرون آیم و رخساره های زیبایت را بوسه ای از بحر عشق زنم..