یار زیبایم! میدانی تا چه حد دوست دارم لبخند زیبایت را ببینم! آن تبسم زیبا که هزاران شهر عشق در آن نهفته است و تاریخ عشق را فریاد میزند! همان لب هایی که مرا در خموشی میبرند و مستی را روانه ما میکند! همان تبسم که تپش های قلبم را به سقف آسمان می برد ! ای جان من! لبخند بزن ! که تنها امیدم دیدن لبخند توست! لبخند زیبایت چو فرهاد تیشه به ریشه های قلبم میزند و از آن فواره عشق به برون آید، و از این فواره گل های سرخ و بونه جوانه میزند! آری تَبَسُمَت عالم زیبایی ست که از هزاران بهشت برتر است ! آه ای یار اخم هایت را باز کن که لبخند تو کلید زیبایی های این گیتی است!
