ویرگول
ورودثبت نام
محمد ☀️
محمد ☀️
محمد ☀️
محمد ☀️
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

لحظه مستی❤️‍🩹

ای لحظه زیبا و شیرین مستی! مرا در خود غرق کن و از این دنیا ببر ! که تاب این تاریکی و سرما را ندارم ! دیوانه ی عاقل گشته ام از این شهر سرد و تاریک! از این موجودات حریص! که هردم پاسخ محبت را با نفرین و طعنه می دهند !! عشق دیگر گمشده در این شهر و واژه ای غریبانه شده ، عشق چو‌ خوبی این روز ها گران شده و بس نایاب! از محبت مگو که در این بازار سیاه کسی خریدارش نیست ! ای مستی ! به تو نیازمندم! چرا که در این کویر سرد، تشنه آرامش و نوازش ام! یکرنگی همچو باران در صحرا نایاب شده و گوهری کمیاب در کوه نمک گشته! صد رنگی که هیچ،، هزار رنگی این روز ها داغ است و بازارش پرسود! پس تا میتوانی رنگین باش تا کامروا شوی!‌ ای مستی ! تا به کی التماست کنم که مرا از هوش گیری و به خواب گل ها بری؟ همانجا که همه یکرنگ و یکصدا چو کبوتر عاشق اند ، و یار ، دگر بی وفا نیست و محبت در سیمای همه دیده می‌شود! دلگیرم از یار شیرین عجولم! شاید که در دیار گل ها به هم پیوستیم ! و با چشمان هم خود را ذوب در عشق کردیم! و با دیدگان هم شب تاریک و سرد را به روزی پرفروغ از گرما تبدیل کردیم!

پس ای لحظه ی جان گشای مستی! از بهر خدا هم که شده مرا در آغوش گیر و با خود به خواب بیداری ببر که زیبایی را در گرو مستی ات بینم و بی هوا گردم و با باران احساس عشق را همانند مِی نوش کنم!

احساس عشقعشقادبیاتشعرعاشقانه
۱
۰
محمد ☀️
محمد ☀️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید