
دیدگانم در دیدگانت همچو شعله می افروزد و عشق را با دیده ات نوش می کنم . روزگار را با عشق سپری می کنم و جان را به امید تو میبازم
دوست دارم که در شهر شانه هایت گم شوم و در رویای عجایب غرق ،،، چنان مدهوش شوم که جانی نماند و تو با صدایت زمستان سرد را به بهاری زیبا و گرم مبدل کنی
و ما را جان دوباره بخشی که تو جان نُمایی ، و ما را از فراغت نجات دهی که عشقت چاره ساز روزگار ماست
ای یار شیرین جان من ، تو را با قلب دیوانه چکار که آنرا اسیر می کنی و به محافل سرد میبری ، تو را با اسیر بی پناهی چو من چکار که مرا میفشانی؟
بنشین و قصه ای گو تا دل از غصه در آید ، ای الهه زیبایی و پاکی اسمت همچو آسمان پاک است و رویت دل هارا می برد و روحت جان را ،، پس خوش باد این مستی ام که در شهر چشمانت باده می نوشم و در عالم عشق ، بر شانه ات رویا می فشانم
تو را سوگند به خدا که دار و ندارم در این عالم جز تو نیستی و تو همه چیز و زندگی ام هستی ، ای زیباروی من مرا در خویش غرق کن و از این حصار های بیگانه دنیوی رها بنما تا در تو آزاد باشم، در تو زیست کنم و در تو از دنیا روم ای عشق بی زوال من با من بیا در عاشقی تا جان در این آتش کشم ، با من بیا در عاشقی تا لب به آغازم کِشم