
تمام شهر دیدند
که عالم عشق من
از عشقت ویرانه شهری شد
که سقفش از
خون یکرنگ و گلگونِ
من بود
و آن را
با طعنه هایت
ویرانه ساختی
و ابواب خانه
امید های رنگینم بود
که تو
با سیاهی
آن را گشودی
و چه بی رحم
خانه های شهر را
که از صلح و دوستی بود
با کینه ات سوزاندی
و چه بی شرم
سکنه ی شهر را
که اشک های سرازیرم بود
و به عشقت می ریختند
با پای خویش
نابود ساختی
چه کینه توز و
چه بی صبر
در شهر کاخ دل را
سوزاندی و
پرنده های شهر
که اشعار عشقانه
بودند را
یک به یک
قربانی چشمان خویش
کردی
وقتی که کاخ را سوزاندی
دیدی
دیدی
که دل هنوز می درخشد
وامید دارد
اما تو آن را
زیر پای خویش
له کردی
و صدای
آه و ناله
و ثنایم را
با گوش های خود
شنیدی !
آری !
آری که مرا
به هلاکت و نیستی رساندی
اما باز
از جا برخاستم
و همچو
قِیس (مجنون)
دیوانه وار به دنبالت
دویدم
تا عشق را
به چشمانت بینم
و گیتی را
دوباره باز سازم