
جنون !
چیز زیبایی ست
که از عشق می رسد
و تو را
به مقصد عجایب
میبرد
و دیوانه از خویش میکند
به جایی که دیوار هایش
از گریه های عاشق است
و ستون هایش از محکمی عشق
و خانه هایش به استواری پیمان ما
و ابرهایش از دل مجنون
و رود هایش از آتش عشق
و مردمانش همه از یکرنگی
و پاکی هستند
می برد .
آری!
که در
زمین
عشق
غم و غصه
بسیار است
اما دو رنگی
و دو رویی
که از
شهر فریب
و ریا هستند
در شهر ما
جایی ندارند
و دل های مان
مملو از
عشق خونین
و یکرنگی ست
و
پرستو های
صفا و عشق
بر بام ما
تکیه می زنند
و عشق را
سوزان تر
میکنند
در میان
این محرکه
نگار ما
همچو خورشیدی
به بام
خانه ها
میتابد
و با
نورش
باز ما را
عاشق تر میکند
و به زمین
عروج میکند
و دل را از ما
میبرد
و با هر قدمش
قلب ما را
دیوانه تر میکند
و جنونی عاشقانه
بر ما
وارد میشود
و با چشمانش
همه را غرق
در خویش
میکند
و در سیل
نگاهش
آنچنان دیوانه شوی
که
همه روز
و هر زمان
آرزویت
این باشد
تا در چشم وی غرق شوی
و بیگانه از خویش
و در فراقش
آنچنان دیوانه شوی
که دیوانگان عالم
به دیوانگی ات
بخندند
و هر روز
پریشان تر
ز دیروز باشی
بیچاره دل
که سنگ صبور
دیوانه است
و هر جا
با توست
همانند خدا نیست
اما سنگ صبور
عاشقان و دیوانگان است
آری! چه خوش گفت
حافظ پارسا سخن
دردی
کشیدم
که
مپرس
زجری
کشیدم
که مپرس
آنچنان دیوانهی یارم
که بیگانه از جانم