
این عشق را دگر پایانی نیست
و من در خورشیدت
همچو زمین ام
که میلیون ها فاصله
بین شان هست
اما زمین من
بدون نورت
به نابودی می گراید
از هم می پاشد
و با تمامی ساکنانش
نیست و نابود میشود
من همانند همان
گل های آفتابی ام
که تابستان را
به عشق
خورشید زنده اند
و روح شان
با تن خورشید
دوباره زنده میشود
وقتی فصل خزان
از راه میرسد
می میرند
و فرزندانش هم به دست
ما انسان ها
از بین خواهند رفت
من همانند
گل هستم
که به عشق
نور خورشید
برومند میشود
و سر به فلک
می گشاید
و نعره آزادی اش
خواب دیوانه حالان را
آشفته میسازد
و شب ها
در گلبرگ هایش
پنهان میشود
و آنگاه
که خورشید
رخ نما شود
آنها هم نمایان شوند
آری! که تو خورشید بی پایان
روز های زیبای منی
و من در انتظار نورت
دل خواهم سپرد
و با همه مشکلاتت
تو را عاشقانه
دوست میدارم