وقتی در روزگارم چو باران
می گریستم و چو بید ز خود می شکستم و به دنیای اشک ها می رفتم
کجا بودی ای یار من؟
کجا بودی ای خوب من
در کدامین دره تنگ و تاریک گمگشته بودی که ز حال این بیچاره خبر نداشتی
وقتی که من میمردم و جان از هم می پاشید و چو مجنون به دنبال نورت بودم به کدام دیار رفته بودی؟
وقتی که دیوانه گشته بودم و با خون اشک همچو مستان
از باده ی عشقت میسرودم
به کدام محفل گمگشته بودی؟
وقتی که مجنون بودم و دیوانه وار خویش را فریب میدادم و در دعا ها تو را صدا میزدم و از تو همچو باران میگریستم به کدام غربت دل بسته بودی؟
وقتی که وهم تو یار روزگارم گشته بود کجا گمگشته بودی؟