تراپیست در جلسه رواندرمانی گروهی، روش جدیدی را برای آرامش ذهن و بدن برای ما که اطرافش حلقه زده بودیم بازگو کرد.
نفس های عمیق بکشید. دم و بازدم؛ ادامه بدهید...
هرگاه اساس اضطراب کردید به مدت پنج دقیقه این تمرین را تکرار کنید تا لحظات خوشتان یادآوری شود.
امروز نگرانم، میترسم که دیگر نتوانم تو را ببینم و این
فرصت تبدیل به حسرتی غیرقابل بازگشت شود.
نبضم تند میزند اما زمان کند میگذرد.
چشم هایم را به آرامی میبندم
دم ... و بازدم ...
دم ... و باز دم ...
خاطرات خوش تو، یک لحظه میآیند و محو میشوند
هوای تازه را وارد ریههایم میکنم و صدای لبخندت در
سرم شنیده میشود.
اما با تخلیه هوا، ناگهان همه جا را سکوت میگیرد
و انگار که ناپدید میشوی

کاش میشد تو را نگه داشت
بیشتر از یک نفس، بیشتر از لحظه و بیشتر از یک خاطره
حتی بیشتر از یک عمر و زندگی
میشود؟ امکانش هست؟ نمیدانم، میتوانم امتحان کنم.
ارزشش را دارد؟ این پرسشی نیست که من بخواهم به آن جواب بدهم.
دم و بازدم ادامه دارد. رفت و برگشت تو در ذهنم هم همینطور... کاش میشد نروی
اگر هم خواستی بروی من هم به دنبالت بیایم
خسته از کمرنگ بودن تصویرت در ذهنمم
خسته از دم و بازدم های پیاپی و بدون نتیجه
دمی عمیق میگیرم، نفسی سنگینتر از هر نفسی که تابهحال کشیدهام.
این بار اما بازدمی در کار نیست. نفسام در ریه حبس میشود؛ خاطره تو در ذهنم هم همینطور.
[در این مراقبه میخواهم مراقبت باشم. البته خواستههای ما همیشه به واقعیت نمیپیوندند.
شاید من اشتباه میکنم. اینکار مراقبت از تو نیست
بلکه نشان از خودخواهی من است که تو را از رهایی به اسارت ذهن کوچک خودم وادار کردم]
اگر آرامش را با حضور تو احساس میکنم بگذار از غلظت حضورت که تابش را هم ندارم؛ به آرامش ابدی و تابش نور برسم.
آری. خودخواهی خود آدمی را هم از خودش میگیرد
گاهی باید پذیرفت که بعضی چیزها مال ما نیستند هرچند زیبا و حیرتانگیز باشند و بخواهیم درآنها کنجکاوی کنیم.
اما فقط از خود خالی میشویم و از چیزهایی که به دردمان نمیخورد پُر.