ویرگول
ورودثبت نام
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
خواندن ۲ دقیقه·۹ ماه پیش

روزی که رنگ از دنیای من رخت بربست

گاهی زمان فراموش می‌کند که وظیفه‌اش گذر از ثانیه‌هاست. در لحظه‌ای توقف می‌کند، زنگ می‌زند، و رخت بیکاری بر تن می‌کند. و تو می‌مانی در زمانی ایستا، که عبور از هر لحظه‌اش صبری از جنس ایوب می‌طلبد و عمری به درازی نوح. و تار مویی که رنگ ببازد به تمنای رسیدن به لحظه‌ای که هرگز از راه نمی‌رسد.

بعضی روزها فقط می‌خواهی بگذرند. نمی‌خواهی در آن‌ها بمانی، اما می‌مانی. بیشتر و طولانی‌تر از همیشه.

در اتاقی بی فرش با درهای بسته و میله های تا دندان مسلح که هدفی جز بستن تمام روزنه های امید ندارند٬ تنها برهم زننده نظم شب صدای هوا کشی خرابی است که قصد آرام گرفتن ندارد. هیچ زمانی نیست که تو به صدا عادت کرده باشی گویی تنها راه فرار از حضور همین صدا است.

در چنین لحظه‌هایی، قلب از تو جدا می‌شود. خودش را به زمین می‌چسباند و تقلا می‌کند. از زمین می‌خواهد که او را در خود ببلعد، و از زمان می‌خواهد که بالاخره بگذرد. اما نه زمین گوش دارد، نه زمان.

در تنهایی، هیچ‌کس به حرف نیست. تنهایی فقط بی‌هم‌زبانی نیست؛ بی‌دستی است برای گرفتن، بی‌شانه‌ایست برای تکیه کردن، بی‌چشمی برای دیده شدن. تنهایی لباسی می‌شود که به اجبار بر تن می‌کنی تا آماده‌ی نبرد با روزگاری باشی که مأموریتش تنها گذاشتن توست.

و بعد، شبی می‌رسد که در ظلمتش پایانی نیست. اما با خود برایت چیزی به جا می‌گذارد؛ زخمی عمیق، بر پیشانی. روحی که دیگر آن آدمِ قبل نیست. حادثه‌ای می‌آید چنان سهمگین، که شکل تو را از بنیان تغییر می‌دهد. گسل‌ها می‌شکنند، و قلبت که اولین قربانی‌ست، صبح فردا دیگر برای کسی نمی‌تپد. کسانی که دوستشان داشتی، حالا فقط حضورهای خنثی‌اند. تکیه کردن به هیچ انسانی دیگر ممکن نیست. دعا کردن، راز گفتن، و طلب رحمت کردن دیگر معنایی ندارد. رنگ از هر چیزِ رنگ‌دار رفته. تو می‌مانی و جهانی بی‌رنگ

دلنوشتهتنهاییمتن کوتاهیادداشتهای روزانهتمرین نویسندگی
۷
۰
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید