ویرگول
ورودثبت نام
حنآ.
حنآ.و او نمیخواست پیش از مرگش بمیرد ...
حنآ.
حنآ.
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

زمآن اشتباه

خیال می کردم روزگار برایمان همانند عشق درون چشمانم می خواهد . گمان می کردم شبانگاهان که به یادت می افتم و عطر آغوشی که هرگز تجربه نکرده ام را به سینه فرو می برم ؛ بعد ها برایم خاطره ای می شود که در غروبی پاییزی برایت تعریف خواهم کرد ...

چشمانم از دور تو را می پاییدند و دستان سردم گرمای دستت را از همان فاصله حس می کردند ، تو را می دیدم که چگونه با آن چهره ی معصومت لبخند میزنی و آن چال لپ بی نقص را نمایان میکنی :))

اما افسوس که نگاهت به سوی من نبود و دستان دیگری آن گونه ها را نوازش می کردند .

گناه هیچ کدام مان نبود ، ما آدم های درست در زمان اشتباه بودیم ...


خیآل
خیآل

ت#

دلنوشتهجداییعشقاندوه
۲
۰
حنآ.
حنآ.
و او نمیخواست پیش از مرگش بمیرد ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید