خیال می کردم روزگار برایمان همانند عشق درون چشمانم می خواهد . گمان می کردم شبانگاهان که به یادت می افتم و عطر آغوشی که هرگز تجربه نکرده ام را به سینه فرو می برم ؛ بعد ها برایم خاطره ای می شود که در غروبی پاییزی برایت تعریف خواهم کرد ...
چشمانم از دور تو را می پاییدند و دستان سردم گرمای دستت را از همان فاصله حس می کردند ، تو را می دیدم که چگونه با آن چهره ی معصومت لبخند میزنی و آن چال لپ بی نقص را نمایان میکنی :))
اما افسوس که نگاهت به سوی من نبود و دستان دیگری آن گونه ها را نوازش می کردند .
گناه هیچ کدام مان نبود ، ما آدم های درست در زمان اشتباه بودیم ...

ت#