ویرگول
ورودثبت نام
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ ماه پیش

بچه‌ی ناقص الخلقه‌ی من

.

بچه‌ی ناقص الخلقه‌ی من

.
وقتی بچه بودم دلم می‌خواست چیز‌های مختلفی بشوم. از گنجشک و پری و بتمن گرفته تا دکتر و پلیس و ....
ولی به محض اینکه نوشتن را یاد گرفتم؛ فقط دلم می‌خواست روزی نویسنده بشوم. کلاس سوم که بودم برای روز معلم یک دفترچه پر از داستان‌های کوتاه خودم نویس را به معلمم هدیه دادم. داستان‌های قشنگی بودند.حتما از خواندنشان لذت برده بود البته اگر موفق به خواندن متن میخی و پر از غلط املایی ام شده باشد.
هروقت حوصله‌ام سر می‌رفت؛ کاغذ و خودکاری جلویم می‌گذاشتم و غصه می‌بافتم.
داستان‌هایم را دوست نداشتم. درواقع داشتم ولی مثل مادری که بچه‌ای عجیب‌الخلقه در گهواره داشته باشد و لحظه‌ای با خودش قربان صدقه‌ی کودکش برود و یک لحظه‌ی بعد با خودش بگوید:《 خب که چی؟ این تهش هیچی نمیشه. هیچکی نمی‌خوادش. بهتره همین الان خَلاصش کنم.》
آخرش هم نوشته‌هایم را پاره می‌کردم. همه‌شان، یک جایشان می‌لنگید.
می‌ترسیدم که به کلاس نویسندگی بروم. به نظرم متن‌هایم آشغال بودند و من لایق این نبودم که کنار کسانی باشم که واقعا روزی نویسنده می‌شدند.
تا کلاس هفتم یا هشتم همین‌طور می‌نوشتم و پاره می‌کردم. تا اینکه غضب مادر، دامنگیرم شد.
《 همین فردا بلند می‌شی می‌ری حوزه هنری کلاس نویسندگی ثبت نام می‌کنی وگرنه من می‌دونم و تو. یه چیزی‌هم بگیر بنویس به استاد نشون بده ببینه بالاخره بدرد می‌خوری‌ یا نه.》
باز‌ هم ترس به جانم افتاد ولی ذوقی هم داشتم که نمی‌دانم جنسش چه بود. شروع کردم به نوشتن و نوشتن. همه خوابیدند ولی داستان تازه داشت خودش را نشان می‌داد. دستم دیگر درد گرفته بود و کم کم داشت خواب می‌رفت ولی چشم‌هایم از ذوق بیدار بودند. ناگهان صدای پدرم آمد که:《 هنوز بیداری؟》
دم دم‌های سحر بود. دهانم از تعجب وا مانده بود. اولین بار بود که داستانی به آن بلندی می‌نوشتم. با شروع و پایانی کاملا مشخص.
فردا عصر با نوشته‌ام جلوی در حوزه هنری ایستاده بودم. خودم را لعنت کردم 《 آخه اینجا چه غلطی می‌کنی؟!》
پله‌ها را ‌بالا رفتم وسط راه پله یک دختر را دیدم.
《 سلام، شما توی کلاس نویسندگی هستین؟》
با اینکه دختر خیلی خوشرو حرفم را تأیید کرد؛ اما بازهم معذب بودم جای من آن‌جا نبود.
دختر نوزده ساله بود. همان موقع حدس زدم که من قرار بود کوچکترین فرد کلاس باشم.
به هزار ضرب و زور با دختر همراه شدم. به محض ورودم، خوف شدیدی وجودم را گرفت. کلاس شبیه یک اتاق سمینار بود با تمام قرمز و مشکی. صندلی‌ها را هنرجویان پر کرده بودند. استاد را که دیدم دیگر روح از کالبدم خارج شد مردی بود هیکلی با مو مشکی و ریش پرفسوری. هرچه با خدم کلنجار رفتم دیدم نمی‌توانم بمانم. خواستم خیلی یواشکی و بی سر و صدا از کلاس بیرون بروم؛ دختری که همراهم بود گفت :《 کجا؟ بیا بشین.》
من‌هم مثل کسانی که می‌روند خرید گفتم:《 حالا بعداً مزاحم میشم.》
بعدش را دیگر یادم نیست. نمی‌دانم در مسیر خانه گریه کردم یا وقتی که مادرم فهمید که در لحظه آخر به همه چیز گند زدم.
شاید هم هردو بار گریه کردم.
کلاس دوازدهم که بودم؛ مدرسه فراخوان مسابقه داستان نویسی داد و من قصد داشتم مثل تمام سال‌های پیش از آن، نادیده‌اش بگیرم ولی در لحظه‌ی آخر نظرم عوض شد. سنگ مفت گنجشک مفت. فقط اسمم را نوشتم و حتی قصد نداشتم داستانی‌ بنویسم.
آخرین روز‌های مسابقه بود که ناظم مدرسه اولتیماتوم داد که اگر زودتر داستان را نفرستم چنین و چنان می‌شود.
داستانی ننوشته بودم. ناچار شدم همان داستانی را که چندین سال پیش از آن نوشته بودم را بفرستم.
گذشت و گذشت تا نزدیک‌ی‌های امتحان‌های ترم. معلم پرورشی مرا کنار کشید و یک کیف پول به من داد.
《 داستانت توی استان دوم شد. اینم جایزه‌ش مبارکت باشه آفرین.》
خوشحال شدم واقعا ذوق کردم. چند دقیقه‌ای که از تحویل لوح تقدیر و جایزه گذشت؛ ذوق من‌هم فروکش کرد. دوباره عقل و منطقم کنترلم را به دست گرفتند.
《 داستان من برنده شده. ببین اونای دیگه چی بودن!》
《 داوراشون گیج میزنن. 》
و....
سه سال گذشته و من تصمیم گرفتم نوشته‌هایم، همان بچه‌ی ناقص الخلقه‌ام را نگه دارم و نابودش نکنم ولی هنوز‌هم نمی‌دانم واقعا چقدر دوستش دارم. اصلا روزی می‌آید که کسی دوستش داشته باشد؟

#روایتـنویسی
.

کلاس نویسندگینویسندگیترساضطرابنوشتن
۶
۰
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید