ویرگول
ورودثبت نام
کایرن
کایرنسلام.کایرن هستم.یه پسری که به نوشتن علاقه داره. شروع شده با A
کایرن
کایرن
خواندن ۴ دقیقه·۸ ساعت پیش

پروانه و شمع

داستان های خیالی از هر جایی می توانند شروع کنند.از ستاره ها و سیاره های بزرگ،تا سلول های ریز و کوچک!اما داستان ما امروز از همان ستاره های بزرگ شروع می شود و تا ریز بودن خودش ادامه خواهد داشت.داستان ما داستان پروانه ای است که در فراغ یافتن چیزی مدام بال بال می زند.او به دنبال منبع نوری است که دور سر آن بگردد.

پروانه ها از بدو تولد نوری را برمی‌گزیند و آن را پرستش می‌کنند.برخی کرم شب تاب را دوست دارند برخی خورشید،برخی چراغ،برخی تلویزیون و برخی هم هر چیزی دیگری که از خود نور ساطع می‌کند.

پروانه داستان ما با بال های متقارن آبی رنگ خود که در هر قسمت از بال هایش نقطه مشکی رنگ داشت،پرواز می کرد.گویی خالق آن،قلم خودش را در رنگ جاودانه اش فرو کرده و دایره ای سیاه رنگی کشیده است که هیچ اشتباهی در آن وجود ندارد.او شهر به شهر،کشور به کشور و جهان به جهان به دنبال نور خود بود!

-ای پروانه!چرا مدام خودت را آزار می دهی!در این دنیا بی شمار منبع نور وجود دارد که می توانی دور سر یکی از آن ها بگردی!مگر پروانه ها کاری جز این دارند؟پروانه ها نور را پرستش می کنند به طوری که معشوق خودشان را یافته اند!خورشید را ببین!به آن عظمت می سوزد!آیا خورشید لایق پرستیدن نیست؟

-نه!خورشید هیچ گاه لایق پرستیدن نخواهد بود!در واقع هیچ کدام از نور هایی که دیده ام لایق آن نیستند که من دور سر آن ها بگردم.من به دنبال کسی هستم که جز من پرستنده ای نداشته باشد.جز من برای کسی نسوزد و من هم جز نور او،نور کسی را نبینم!وقتی به دور سر لامپ می گردی،باز هم منبع نور های بسیار هستند که تو را به سمت خود جذب می‌کنند!اما فکرش را بکن!در جایی باشی که جز او و خودت هیچ کسی دیگری وجود نداشته باشد!من زمین و زمان را پرواز می کنم تا آن را بیابم!کسی که به تنهایی نور زندگی ام باشد.کسی که اگر نباشد،در تاریکی گم شوم!کسی که تنها منبع زندگانی او باشد!

پروانه این را گفت و سپس دوباره در آسمان اوج گرفت!سراغ نور خاص خودش را از همه می گرفت!ای آسمان!ای دریا!ای کوه!ای زمین!آیا شما نور مرا ندیده اید؟اما پاسخ آن ها طوفان و باد سهمگینی بیش نبود که پروانه را در آسمان گرفتار خود کنند.طوفان بال های نازک و ظریف او را در هم می شکست و اجازه پرواز را به او نمی داد!گویی او را به جایی می برد که خودش دوست می داشت!گویی می خواست به او نشان دهد که این تلاشش بی فایده است و باید به زور هم که شده باشد دور سر یکی از بی شمار نور های جهان بگردد.پروازی که نه عشقی داشته باشد نه نشاطی!فقط از روی غریزه صورت بگیرد و در نهایت همه چیز در عین نازیبایی رقم بخورد.

چشمان پروانه دیگر جایی را نمی دیدند و تصمیم گرفتند که در آن طوفان بزرگ بسته باشند تا اینکه شاهد قربانی شدن پروانه خویش شوند.

اما روزگار هیچ گاه دست خودش را برای جهانیان رو نکرده است.

پروانه چشمانش را جایی باز کرد که در اتاقی سر بسته و تاریک روی میزی قرار داشت.هیچ نوری در اتاق وجود نداشت و در تاریکی مطلق غرق شده بود.گویی اتاق هیچ جای فراری نداشت و هیچ راهی به دنیای بیرون نداشت!

-اینجا کجاست؟آیا کسی اینجا هست؟چرا همه جا تاریک هست؟

صدایی زیبا و دلنشین،نازک و پر از انرژی شروع به سخن گفتن کرد

-تو پروانه این اتاق هستی!یاد تو را به این اتاق آورد و تو را رها کرد!

-چرا مرا رها کرد؟مگر من چه کار کرده ام؟اصلا شما که هستید؟

آن صدا کسی نبود جز شمعی که سال ها در آن اتاق تنها مانده بود!شمع خودش را روشن کرد و نورش در اتاق پیچید.گویی آن نور کوچک تمام دنیا را روشن کرده بود.تمام دنیای پروانه را!

پروانه احساس می کرد که آن یار خیالی خودش را یافته است.نوری که فقط پروانه می تواند آن را ببیند.نوری که پروانه حتی خودش را برای آن فدا می کند.نوری که مانند دیگر نور ها نبوده است.ناخودآگاه به پرواز در آمد و دور سر شمع گشت!فکر می کرد که تمام عمرش این کار را ادامه دهد…

نور آن شمع همه جا را روشن کرده بود به قدری که کتابی روی میز دیده می‌شد.کتابی که فقط با نور آن دیده می شد نه با هیچ نور دیگری!

روی آن کتاب نوشته بود«بوی بهار نارنج»

پروانهعشقداستانداستانکشمع
۶
۲
کایرن
کایرن
سلام.کایرن هستم.یه پسری که به نوشتن علاقه داره. شروع شده با A
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید