ویرگول
ورودثبت نام
کایرن
کایرنسلام.کایرن هستم.یه پسری که به نوشتن علاقه داره. جایی امن و راحت برای داستان های خیالی(: شروع شده باA
کایرن
کایرن
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

فقط شصت دقیقه

تیک تاک تیک تاک تیک تاک

امروز ثانیه ها جام سرعت در پیش گرفته اند.هر چه بیشتر به ساعت خیره می شوم،باز هم حرکتی از عقربه دقیقه شماره نمی بینم.اما امان از دست عقربه ثانیه شمار!هیچ چیز درست به نظر نمی آید…

سرباز نگهبان را می بینم که با اسلحه خود ور می رود.

ای دوست!کمکم کن!

-کسی نمی تواند به دادت برسد دوست به ظاهر دوست!چوبه دار در انتظار توست…هیچ وقت حال تورا درک نمی کنم.لحظات سختی را سپری می‌کنی!

مگر من چه کار کرده ام؟

-این را از من نپرس!خودت جواب را بهتر از من می دانی.اما شاید کسی تو را قاتل خطاب کند!ولی من نمی توانم حکمی صادر کنم چون شما ها از قضاوت بیزار هستید!

ثانیه ها دوباره شدت گرفتند.

-محکوم فلانی!آخرین وعده غذایت آماده هست با من بیا!

چه بویی!خورشت جا افتاده در کنار برنج خوش عطر.دوغ و کلی سبزی معطر.سالاد و چندی باقلوا.ای کاش می توانستید بیرون از زندان هم به همین اندازه مهربان باشید.حالا که رفتنی ام چرا؟

نمی دانم چرا احساس میکنم تمام طعم ها جدید هستند.همه آن ها برایم تازگی دارند.

مسئول بخش می آید.پوتین هایش بر سر و در ساختمان لرزه می اندازد.

-این لباس ها را بپوش!

مگر لباس های خودم چه ایرادی دارند؟

-نمی دانم.شاید اینگونه بهتر است

آیا واقعا می دانیم چگونه بهتر است؟

-باز هم نمی دانم!

ببخشید آقا می توانم سوالی از شما داشته باشم؟

-البته!شاید آخرین سوال زندگی ات باشد.من نمی توانم این فرصت را از تو بگیرم.

به نظر شما من شکست خورده ام؟

-نمی دانم…شاید بله…تو جوان هستی و به خاطر قتلی که انجام داده ای اکنون دوستی جز چوبه دار نداری.

اما به نظر شما اگر اینجا نبودم،اکنون چه کار می کردم؟

-چه میدانم شاید سر کار بودی یا با معشوقه ات قدم می زدی!مسافر کشی می کردی یا ورزش می کردی!

می بخشید آقا که این را می پرسم.شما چه آرزویی دارید؟

-من ستوان بخش هستم!اما از آرزو بگویم…راستش را بخواهی نمی دانم…شاید بخواهم سرهنگ شوم.یا از آن بزرگتر سعادت مند شوم…

چگونه می خواهید سعادتمند شوید؟

-نمی دانم!شاید سرهنگ شدن بتواند جواب خوبی باشد

سی دقیقه

با گذر زمان صدای عقربه های ساعت هم بلندتر می شد.شاید زمان بود که برایم بزرگی می‌کرد.سرباز صدایم می زند.می گوید اگر لباس هایت را پوشیده ای بیا بیرون.بیا بیرون تا حکم را اجرا کنیم.اما در واقع او می گوید مشکلی ایجاد نکن و بگذار به راحتی وظیفه ام را انجام دهم.

آماده ام سرباز.

-پس دنبالم بیا!

سرباز می توانم از شما هم سوالی بپرسم؟

-چرا که نه راحت باش!

اگر شما جای من بودید چه احساسی داشتید؟

-احساس تنفر!تنفر از اینکه هیچ کار مفیدی انجام نداده ام!نمی توانستم خودم را ببخشم نه به خاطر قتل!بلکه به خاطر اینکه برای خودم هیچ چیزی نشده ام

به نظر تو من اکنون باید غمگین باشم؟

-نمی دانم…سوال عمیقی هست…اعدامی های زیادی را انتقال داده ام.تو خونسرد ترین آن ها هستی.همه آن ها بی تابی می کنند.برخی گریه می کنند برخی داد و بی داد می کنند و برخی با چند سی سی آرام بخش می‌خوابند!

گیج شده ام…از دیدگاه های متفاوت گیج شده ام.اما ساعت همچنان تیز بالی می کند.

پانزده دقیقه

اینجا محوطه هست و دیگر ساعتی وجود ندارد.ولی دقیقا می دانم که در کدام لحظه عقربه ثانیه شمار خودش را روی چرخ دنده بعدی می اندازد.

ستوان!آیا می توان از انسان ها متنفر بود؟

-شاید…چرا که موجودی جز آن ها را نمی توان تسخیرکنندگان دل های شکسته نامید!آن ها تشنه دل های شکسته هستند!اکنون از تو می پرسم!آیا از خودت متنفر هستی؟

شاید…

هفت دقیقه

روی چهار پایه هستم.طناب را امتحان می کنند و گره می زنند.

ببخشید آقا!می توانم از شما هم یک سوال بپرسم؟

-بپرس!ولی از من خواهش نکن طناب را شل تر ببندم!

آیا می توانستم بهتر از این عمل کنم؟

-البته جوان!ولی هرچه باشد دیگر تمام شده است.افکارت را آرام کن.تو هر کاری که می توانستی انجام دادی…مکالمه سختی شده است.نه می توانم برایت آرزوی موفقیت کنم نه می توانم نصیحتت کنم چون به دردت نمی خورد.

دو دقیقه

ضربان قلبم هماهنگ با تیک تاک ساعت به طناب سفت شده روی گردنم ضربه می زند.هوا سرد تر به نظر می آید.هنوز می توانم بوی دود را بشنوم.تکه ای گوشت زیر دندانم گیر کرده است ولی هر چقدر اذیت کننده باشد دیگر مهم نیست.چون دیگر زندگی ام در جریان نیست.

آقای طناب!می توانم از شما هم سوالی داشته باشم؟

-بله بفرمایید!

به نظر شما اکنون باید در چه حالی باشم؟

-شما می توانید گریه کنید یا اخم کنید.یا می توانید روان پریشی کنید.آدم های زیادی از من آویزان شده اند.همه آن هایی که برایم التماس می کردند دستشان را بگیرم،یک ویژگی مشترک داشتند.آن ها هیچ وقت نمی دیدند که فرق بیرون بودنشان یا آویزان بودنشان چیزی جز یک لباس یا لقب نیست.آن ها همواره از قضاوت شدن حراس داشتند.خود را برده یک دیگر کرده بودند در حالی که هیچ کدامشان ارباب نبودند.شاید بین یک پیر مرد در حال جان دادن روی تخت بیمارستان و یک جوانی مثل تو در این لحظه هیچ فرقی وجود نداشته باشد.او هم دنبال فرصت دیگریست و تو نیز رضایت خانواده مقتول را می خواهی!هیچ کدامتان برنده نیستید!

درحالی آخرین جمله آقای طناب را شنیدم که چشمم به چهار پایه افتاد

چهار پایه چند قدم آن طرف تر به پهلو خوابیده بود...

یه افتاد…چهار پایه چند قدم آن ور تر به پهلو خوابیده بود…

داستانکداستانداستان کوتاهمرگنویسندگی
۷
۲
کایرن
کایرن
سلام.کایرن هستم.یه پسری که به نوشتن علاقه داره. جایی امن و راحت برای داستان های خیالی(: شروع شده باA
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید