ویرگول
ورودثبت نام
.یلدا.
.یلدا.یک عاشق!
.یلدا.
.یلدا.
خواندن ۱ دقیقه·۲۵ روز پیش

این‌گونه نزدیک‌تری!

با تو شروع میکنم قصه ی شب های دلتنگی ام را

و تکرار میکنم واژه ها را برای توصیف قدیس‌گونه‌ی تو، چرا که جز پرستشت، راهی برایم نمانده. تو روز و شب منی؛

که از بامداد تا شامگاه و از فروردین تا سپندارمذ، میپرستمش،

میخوانمش، میخواهمش مثل کودکی که مادرش را میخواهد.

عشق من به تو عشق یک انسان بود به یک الهه و نیاز من به تو نیاز خاک حقیر بود به خورشید کبیر.


نور که به چشمم میرسد بوی تو را می‌آورد، کمد کتابها را باز میکنم و از لای ورق‌های سال بلوای معروفی، عکس‌های چاپی‌ات را بیرون می‌آورم.
یادم هست روزی که تنت دور بود و یادت نزدیک.
روی چمن‌های بوستان آزادی خوابیده بودم و آسمان را، ابرها را و پرواز کلاغ‌ها را از برمی‌کردم؛
نمیدانم چه بود که مرا به یاد تو انداخت، صدای ذوق یک کودک بود یا عطر شیرین گل‌ همیشه‌بهار؟
شاید هم لغزشِ آبِ آفتاب خورده‌ی حوض وسط بوستان بود که زیر دستم موج می‌گرفت و مرا به خاطره‌ای کوتاه از تو در دریای جنوب میبرد. گرم و جادویی، آب شور دریا، نسیم سرد بیدار شده از دل اقیانوس...

شاید هم حقیقت چیز دیگری‌ست.
تو هرگز از یاد من نرفتی، با هر نسیم زنده شدی، با برگها مقابلم رقصیدی، با پرتویی پوستم را نوازش کردی.
تو در جزبه‌جز این طبیعت رسوخ کردی.
هر روز در سینه‌ام تازه شدی بی‌آنکه عید شده باشد.

نادر ابراهیمی هم میگفت که تازگی، ذات عشق است، و طراوت، بافت عشق. چگونه می‌شود تازگی و طراوات را از عشق گرفت و عشق، همچنان عشق بماند؟

به راستی همین است؟ احساسی تنیده شده در بند بند لحظاتِ من که هر آن شعله هایش گوشه‌های قلبم را می‌سوزاند؟

همان روز بود که تصمیم گرفتم عکسهایت را چاپ کنم، در دستم بگیرم، نوازش کنم و ببوسم‌شان_بوسه ای با طعم کاغذ_ زیر لب میگفتم: اینگونه نزدیک‌تری!

یک عاشقانه‌ی آرام
یک عاشقانه‌ی آرام
ابرها و نشانه‌ها
ابرها و نشانه‌ها

عشقزندگینوشتندلنوشته
۸۲
۲۴
.یلدا.
.یلدا.
یک عاشق!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید