ویرگول
ورودثبت نام
Novalin
Novalin«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
Novalin
Novalin
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

«مرگ در بلک‌وود هال»

یک ساعت گذشته بود و فضا سنگین‌تر شده بود، نه روشن‌تر.

سه مظنون.

سه انگیزه‌ی محکم.

سه بازه‌ی زمانی خطرناک.

یک صندوقچه‌ی گمشده.

یک دستمالِ بیش از حد آشکار.

و ساعتی که شاید دروغ می‌گفت.

آرتور ناگهان گفت:

«مارتین، اتاق امیلیا را چه کسی بعد از کشف جسد لمس کرد؟»

«جز من، کسی نه، قربان.»

«شما اول وارد شدید؟»

«بعد از خانم مرسر. بله.»

«به جسد دست زدید؟»

«فقط برای اطمینان از مرگ.»

«به میز تحریر؟ کمد؟ پنجره؟»

«خیر.»

آرتور چند لحظه ساکت ماند. بعد گفت:

«شما چند سال در این خانه خدمت کرده‌اید؟»

«بیست‌ودو سال.»

«یعنی از کودکی امیلیا او را می‌شناختید.»

«بله قربان.»

«دوستش داشتید؟»

این سؤال ساده بود، اما وقتی در هوا ماند، وزن عجیبی پیدا کرد.

مارتین بعد از مکثی کوتاه گفت:

«به شیوه‌ی خدمتکارها، قربان. یعنی بیشتر از آن‌چه نشان می‌دهند.»

آرتور سر تکان داد.

«فهمیدم.»

جولین بی‌قرار گفت:

«این بازجوییِ احساساتی قرار است ما را به قاتل برساند؟»

آرتور آرام گفت:

«بیش از آن‌چه فکر می‌کنید.»

بعد از مدتی سکوت، آرتور رو به همه گفت:

«حالا نظریه‌ای موقت دارم. یکی از شما سه نفر به اتاق امیلیا رفته، با او مشاجره کرده، و وقتی فهمیده امیلیا چیزی علیه او دارد، او را کشته و صندوقچه را برده. دیگری شاید چیزی دیده، و برای همین بخشی از حقیقت را پنهان می‌کند. سومی هم فقط از ترس متهم شدن دروغ گفته.»

جولین گفت:

«خیلی کلی است.»

«بله. چون هنوز یک قطعه را ندارم.»

ویکتور پرسید:

«کدام قطعه؟»

آرتور گفت:

«چرا هیچ‌کدام از شما، با وجود تفاوت انگیزه‌ها، زمان مرگ را جلوتر از ۹:۳۰ هل نمی‌دهید؟»

الینا گفت:

«منظورتان چیست؟»

«منظورم این است که اگر امیلیا واقعاً در ۹:۲۷ یا حوالی آن مرده باشد، شما سه نفر در محدوده‌ی خطرناکی قرار می‌گیرید. با این حال هیچ‌کس سعی نکرده بگوید شاید بعدتر زنده بوده. این عجیب است. انسان بی‌گناه معمولاً ناخودآگاه دوست دارد پنجره‌ی اتهام را از خودش دور کند.»

جولین گفت:

«شاید چون هر سه‌مان راست می‌گوییم.»

آرتور گفت:

«یا چون هر سه‌تان یک چیز را می‌دانید که به زبان نمی‌آورید.»

این‌بار حتی ویکتور هم چیزی نگفت.

آرتور آرام‌تر ادامه داد:

«امیلیا امشب فقط قربانی یک قتل نبود. پیش از آن، مرکز یک بازی پیچیده بود. هرکدام از شما از چیزی می‌ترسیدید که او می‌دانست. و من فکر می‌کنم امیلیا از این ترس‌ها استفاده کرده بود.»

الینا آهسته پرسید:

«استفاده؟»

«بله. او همه را به این عمارت کشاند، به بهانه‌ی اعلام موضوعی مهم. اما هیچ‌وقت آن موضوع را نگفت. چرا؟ چون هنوز منتظر بود ببیند چه کسی اول دستپاچه می‌شود.»

جولین با اخم گفت:

«یعنی او عمداً ما را زیر فشار گذاشته بود؟»

«بله. و احتمالاً به هر سه‌تان جداگانه اشاره‌هایی کرده بود که باعث شود فکر کنید حقیقت شما لو رفته.»

ویکتور آرام گفت:

«…خدای من.»

آرتور فوراً برگشت.

«پس شما هم چیزی دریافت کرده بودید.»

ویکتور سکوت کرد.

«چه چیزی؟»

او ناچار گفت:

«بعدازظهر، پیش از شام، امیلیا به من گفت فردا صبح یک حسابرس مستقل می‌رسد. گفت اگر امشب چیزی برای گفتن دارم، بهتر است قبل از صبح بگویم.»

آرتور رو به جولین کرد.

«و شما؟»

جولین مشت‌هایش را گره کرد.

«به من گفت بعضی گذشته‌ها با حلقه‌ی نامزدی پاک نمی‌شوند.»

بعد به الینا نگاه کرد.

الینا آهسته گفت:

«به من گفت بالاخره فهمیده چه کسی نامه‌های قدیمی‌اش را از صندوق بیرون آورده.»

آرتور چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد خیلی آرام گفت:

«پس درست بود. او هر سه‌تان را عمداً مضطرب کرده بود.»

مرگداستان کوتاهرازآلودجنایی
۸
۰
Novalin
Novalin
«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید