من آدم نامرئی ای هستم. نه مادرزادی اینطور نبودم، هرچقدر که بزرگتر میشدم کمرنگ تر شدم تا روزی رسید که رفتم جلوی آینه دیدم هرچی میگردم خودم رو پیدا نمیکنم.
موقعی که هنوز کاملا نامرئی نشده بودم و هاله ای از من رو میشد با سختی تشخیص داد، مدرسه میرفتم.
اونجا معلم ها سریع اسم همه رو یاد میگرفتند الا من.
با خلق و خوی همه آشنا میشدند الا من. تقصیر خودشون هم نبود به سختی میتونستن میون اون همه دانش آموز پرهیجان و پررنگ من کمرنگ و بی رنگ و رو را پیدا کنند.
تلاش میکردم واسه اینکه به چشم بیام.خب اوایل آره و اواخر نه خسته شوده بودم دیگه پذیرفته بودم شرایط رو و همین باعث شد روند کمرنگ شدنم شدت بگیره.
یادمه با خانواده به خانه ویلایی عمه ام رفتیم تا شب رو آنجا صبح کنیم. همه ی فامیل دور هم جمع بود و با صدای بلند میگفت و میخندید من کمرنگ تر از همیشه بودم میکوشیدم تا هم صحبتی بیابم کسی که بتونه من را ببینه. کسی که عینک لازم نباشه. کسی باشه که وقتی من رو تشخیص داد از روی دلسوزی سر صحبت رو با من باز نکنه. در یک کلام منِ کمرنگ رو دوست داشته باشه.
پیدا نکردم و اونجا بود که نامرئی شدم. یادمه که از جلوی آینه رد شدم تا گربه ای که کنار در خانه چمباتمه زده رو ببینم تا بفهمم به من واکنش میده یا نه. از آدم ها ناامید شده بودم و میخواستم از گربه بپرسم.
همینکه به در نزدیک شدم متوجه آینه شدم درقاب آینه همه رو دیدم، دیدم که با هم گل میگفتند و گل می شنفتند دیدم که مرا به فراموشی سپرده اند.
در قاب آینه همه را دیدم الا خودم
خیلی وقت بود منتظر نامرئی شدنم بودم اما فکر نمیکردم به این زودی وقتش شود