امروز خواهرم برگه های امتحانی زمان دبیرستانم را نیاز داشت بنابراین کتاب ها و برگه های سالیان پیشم را از ته انباری بیرون آوردیم.
خواهرم همان مدرسه درس میخواند که من میخواندم و برخی معلم هایش هم با من مشترک است.
معلم ها را هم میشناسید دیگر سوال های امتحان هایشان نگویم کپی، با تقریب ۹۰ درصد با سالهای پیش مو نمیزند. بعضی وقت ها فکر میکنم همان سال اول تدریس یکسری سوال طرح کرده اند و هر سال همان را جلوی دانش آموز مفلوک میگذارند.
در این میان خواهرم نهایت استفاده را از این شرایط میکند و طی این سالها با خواندن پیشاپیش برگه های من، گویی سوال های امتحانی رو زودتر از موعد میخواند .
برگه های امتحانی ام را یکی یکی دیدم. یکسری ها برایم کاملا ناآشنا بودند انگار نه انگار روزگاری سر هر یک استرس ها کشیدهام.
یک سری ها را به خوبی یادم بود. مخصوصا آنها که معلم مرا تشویق کرده بود هنوز مزهی شیرین آن احسنت معلم را میتوانستم احساس کنم.
یکی را نسبت به بقیه با جزئیات بیشتری یادم بود.
آزمون آزمایشی یک موسسه ای را داده بودیم و نتایج را شب قبل در سایت زده بودند. فردایش کلاس ریاضی داشتیم. هنوز کلاس به طور رسمی شروع نشده بود گرچه معلم آمده بود. معلم ریاضی ام شروع کرد یکی یکی کنار میز بچهها رفت و درصد ریاضیشان را پرسید. من همیشه با درس ریاضی کلنجار میرفتم برایم همانند هفت خوان رد نشدنی بود و هست.
معلمم بی آنکه از من بپرسد چه درصدی زدم و چطور دادم از کنار میزم رد شد گویی هرگز وجود نداشتم.
یک لحظه شک کردم نکند اشتباهی رخ داده. شاید مرا ندیده اما نه، چون که منرا دیده بود از کنارم گذشت.
آن روز معلمم پیش داوری ای در حقم کرد که بعد از گذشت چند سال هنوز از خاطرم نرفته است.
روزی اگر کسی از من بپرسد چرا از ریاضی متنفری نقطه عطف تنفرم را پیش داوری معلمم یاد میکنم.