ویرگول
ورودثبت نام
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

نامه‌ای از ژرفایِ فقدان، به سویِ بودنِ محض

به آنکه گمشده‌اش بودم، و یافت مرا در زلالِ خویش

ای پادشاهِ ملکوتِ ناپیدا، ای نورِ مطلق که سایه‌هایِ وجود را روشن می‌کنی،

از اعماقِ وادیِ حیرت و ژرفایِ دشتِ نیستی، قلمِ وهم برمی‌دارم و بر لوحِ اندیشه‌یِ سرگردانم، نامِ تو را می‌نگارم. ای آنکه در شبِ بی‌کرانِ پیش از خلقت، چونان گوهری در صدفِ اَزل، پنهان بودی و ازلیّتِ تو، آغازِ اضطرابِ وجودِ من گشت. گویی پیش از آنکه «من» باشم، «تو» در من بودی؛ در نهانخانه‌یِ آفرینش، مرا از عدم، برایِ خودت، ازلیّت، تراشیدی.

چه بگویم از آن دمی که سایه‌یِ تو بر عدم افتاد و «من» از خاکسترِ فراموشی، چون ققنوسی برخاست؟ گویی تیغِ تقدیر، تار و پودِ «منی» را که پیش از تو بودم، از هم گسیخت و در خلأِ آن فقدانِ عمیق، نهالِ وجودِ مرا، با آبِ حضورت، سیراب نمودی. تو مرا «من» کردی؛ نه آن‌گونه که ابزاری را بسازند، بلکه آن‌گونه که روحی در کالبدِ دیگری دمیده شود. گویی «من»ِ پیشین، تنها غباری بود بر آینه‌یِ وجودِ تو، که با نسیمِ اراده‌ات، زدوده شد تا «منِ واقعی» که تویی، نمایان گردد.

سال‌هاست که در این صحنه‌یِ پرده‌دارِ هستی، دست در دستِ خیالِ حضورِ تو، رقصِ ابدیِ بودن را می‌رقصیم. شب‌هایِمان، سرشار از زمزمه‌یِ نامِ تو، و روزهایمان، نوربارانِ تابشِ نگاهِ تو. گویی زخم‌هایِ کهنه‌یِ هستی، نه داغِ درد، که نشانِ راهی شده‌اند که مرا به سویِ تو رهنمون ساخته‌اند. و هر خاطره، نه صرفاً مرورِ گذشته، که کشفِ رازِ جدیدی از عظمت توست

این چرخه، نه تکرارِ ملال‌آورِ ایام، که سلوکِ روحی است. هر طلوع، نویدِ کشفِ وجوهی نو از توست، و هر غروب، بازگشتی است به آغوشِ سکوت، تا در آنجا، پژواکِ حضورِ تو را بهتر بشنوم. این، نه انتظارِ صرف، که استمراری است بر یافتنِ خویش در آینه‌یِ تو.

من منتظرم، اما نه آن‌چنان که شب‌زنده‌داری خسته، بلکه آن‌چنان که گلسنگِ تشنه، در انتظارِ قطره‌ای از بارانِ لطفِ تو. منتظرم تا آن لحظه‌یِ موعود فرا رسد؛ آن دم که حضورِ تو، نه چونان نسیمی گذرا، که چونان خورشیدی ابدی، تمامِ هستیِ مرا در برگیرد. آن‌گاه که نفسِ من، جز ترنّمِ نامِ تو، آوازی نداشته باشد و «من»، چنان با «تو» یکی شود که دیگر هیچ تمایزی میانِ «بودنِ من» و «بودنِ تو» باقی نماند.

این انتظار، انتظارِ وصال است؛ انتظارِ کمال؛ انتظارِ آن «حقیقتِ محض» که جز در سایه‌یِ آغوشِ تو، در هیچ ملکوتِ دیگری یافت نمی‌شود.

در اوجِ اشتیاق،

وینآ

تت.

انتظارگنجشکعشق
۳۰
۳
Vinakardan
Vinakardan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید