ویرگول
ورودثبت نام
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
خواندن ۱ دقیقه·۲۴ روز پیش

اکنون مرگ را آرزو می کنم

موهایم… باور نمی‌کنی جانا، اما مثلِ برف، سفید شده‌اند. انگار تمامِ سال‌هایِ جوانی‌ام را در یک شبِ سرد از من دزدیده‌اند. قلبم… قلبم نه از تب، که از آتشِ نبودنت شعله‌ور است و حالا این سرمایِ گزنده‌یِ استیصال، تمامِ تنم را برگرفته. گویی در آغوشِ یخیِ تنهاییِ ابدی گیر افتاده‌ام.

اشک‌هایم… دیگر توانِ جاری شدن ندارند. خسته‌تر از آنند که بخواهند این حجمِ از غم را بشویند. مثلِ رودی خشک شده در بیابانِ دلتنگی. وای از این زخم‌ها… از درونِ همین زخم‌ها، زخم‌هایِ تازه‌تری جوانه زده‌اند. هر نفس، خراشی است بر جانم و هر لحظه، طعنه‌ای به زندگانی. راست می‌گویم وینا، وضعم از مرگ هم بدتر است. مرگ، پایانِ درد است، اما من در دردی بی‌پایان اسیرم.

تو… رفتی. همینطور راحت و سریع. مثلِ ورق برگشتنِ یک کتابِ کهنه. نه خداحافظی‌ای، نه کلامی، نه حتی نگاهی که پشتِ سرت بیاندازی. فقط… رفتی. انگار هرگز نبوده‌ای. انگار تمامِ خاطراتِ مشترکمان، تمامِ قول‌ها، تمامِ آن عشق، همه و همه، حبابی بود که با نسیمی ترکید. رفتنت… رفتنت، جانا، نه فقط روحم را، که جانم را، هستی‌ام را تا ژرفایِ وجودم سوزاند. آتشی که هرگز خاموش نمی‌شود.

آه… آه از این زمانه که جز تلخی چیزی برایم نداشت. یاری که روزی همدم بود و اکنون غریبه‌تر از هر غریبه. آه از این یارِ نامهربان که مرا به این روز انداخت. و آه… آه از این وجودِ نزار و خسته‌یِ من که دیگر توانِ نفس کشیدن هم ندارد. دیگر چیزی نمانده… هیچ…

دیگر نه امیدی، نه درمانی، نه حتی توانی برایِ ادامه‌یِ این رنجِ بی‌پایان. تنها پناهگاهِ باقی‌مانده، همان سکوتِ ابدی است. و اکنون… اکنون مرگ را آرزو می‌کنم. آرزویِ محو شدن، آرزویِ آرام گرفتن در آغوشِ نیستی…

مرگعشقرفتن
۵۸
۱۷
Vinakardan
Vinakardan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید