پیرمرد خندید.
پیرزن هم وقتی تپش قلب پسرش را زیر دستش حس کرد، خندید.
پسر هم وقتی دست پیرزن روی سینهاش قرار گرفت، لبخند زد. نگاهش را به عکس حک شده روی سنگ قبر دوخت و زیر لب گفت:
- نگران نباش! قول میدم مراقب پدر و مادرت باشم، همونطور که مراقب قلبت هستم.