ویرگول
ورودثبت نام
چراغ روشن
چراغ روشناینجا چراغی روشن است؛ برای تمرین نوشتن!
چراغ روشن
چراغ روشن
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

داستان خیلی کوتاه

پیرمرد خندید.

پیرزن هم وقتی تپش قلب پسرش را زیر دستش حس کرد، خندید.

پسر هم وقتی دست پیرزن روی سینه‌اش قرار گرفت، لبخند زد. نگاهش را به عکس حک شده روی سنگ قبر دوخت و زیر لب گفت:

- نگران نباش! قول میدم مراقب پدر و مادرت باشم، همونطور که مراقب قلبت هستم.

داستانداستانکداستان کوتاهنویسندگی
۵
۰
چراغ روشن
چراغ روشن
اینجا چراغی روشن است؛ برای تمرین نوشتن!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید