ویرگول
ورودثبت نام
مربای زردآلو
مربای زردآلو
مربای زردآلو
مربای زردآلو
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

پدری که نبود

در مورد فیلم‌sentimental value زیاد نوشته اند، اما یک‌ صحنه در فیلم بود که اتفاقا صحنه ی خاصی هم نبود، جایی که پدر داستان که قصد ترمیم رابطه ی مشکل دارش با دختر بزرگش را داشت، با دخترش ایستاده اند بیرون خانه و بدون هیچ حرفی، سیگار می کشند. این سکانسی بود که من را به گریه انداخت. سکانسی که در زندگی واقعی هیچ وقت تجربه اش نکرده ام و نخواهم کرد، حضور داشتن در یک‌ رابطه ی واقعی و هرچند مشکل دار با پدرت، در کنار هم ایستادن و سیگار کشیدن، به چشمهای هم نگاه کردن و چیزی نگفتن، اما حضور داشتن، حضور کامل و بدون واسطه با همراهی خشم، غم، دلتنگی، بودن دو نفر آدم در کنارهم، با تجربه ی انواع احساسات فی ماببن. چیزی که‌من برای سالیان تجربه کردم، سنگینی خفه کننده ی فضایی آکنده از ترس در برابر انسانی که در دنیای ذهنی خودش آنچنان غرق بود که حتی وجود این دخترک ترسیده و دستی که به سویش دراز شده بود را احساس نمی کرد. حسرت مکالمه های هرگز شکل نگرفته، خنده های سرنداده، آغوش حمایتگر و نگاه تحسین آمیزی که دخترک را از پشت ابرهای خاکستری و غلیظ ترس واقعا ببیند همان خلا غیرقابل پرشدنیست که هم چنان و بعد از سالها هم چون حفره ای سیاه چاه مانند درون این قلب. وجود دارد و بله، قربانی گرفته و می گیرد.این روزها کتاب تو مادرت نیستی کارن اندرسن را می خوانم و باز وسوسه ی نوشتن به جانم افتاده تا بعداز وبلاگهای قدیمی و پیج های اینستاگرامی و کانال های تلگرامی که بعد از اینکه توسط آدمهای آشنا کشف شدند با غلبه ی شرم مسکوت ماندند، این بار، اینجا، ناشناس بنویسم.که نوشتن، همیشه، درمان است.

ترسسیگارنوشتنپدر
۰
۰
مربای زردآلو
مربای زردآلو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید