ویرگول
ورودثبت نام
zahra
zahraزندگی ام داستانی است پر از کلمات و خیال ها....
zahra
zahra
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

باور کن...

پیامم دادی کای دختر کمی دیگر صبر کن؛ تابی نمانده برایم ، این حرف را باور کن/ درد دارد گلویم گمانم میکنی از ناخوشیست؛ می فشارد این بغض گلویم را، باور کن/ حواسم می رود جمع کنم اشکم را ؛ تا که همنام تو بر گوشم رسد، باور کن/ خوشا آن روز که پایان آید این دوری؛ این را گویم، شوقی نمانده برایم باور کن / دیدی مرا و اما برداشتی دیده ات را ؛ چشم فرو بستنت از روی حیا نیست، باور کن / پنهان نتوان کرد تو را از سخنم ؛ هر که غزلم خواند، گفت عاشق شدی باور کن/ می خندم و می چرخانم بحث را؛ تا که در دام خلق نلغزم از دروغ، باور کن / خیره می مانم ساعتی بر نقطه ای، باز پرسش هاآغاز شد ؛ آخر کس نمی داند عالمم چیست باور کن...

دلنوشتهدلتنگیعشقغمگینویرگول
۱
۰
zahra
zahra
زندگی ام داستانی است پر از کلمات و خیال ها....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید