اسم واقعی من را کسی نمیداند.
هر کس یک چیزی صدایم میکند.
پیرمرد قصاب میگوید: «بیا گربه پشمالو.»
دخترک خانه سر کوچه میگوید: «پیشی خوشگله.»
خانم وسط کوچه وقتی من را در کوچه می بیند از پنجره خانه اش می گوید: « سلام.... خوبی پسرم؟» و وقتی بهش میگم میووووو... می گوید: باشه مامان الان برات میارم...
اما یک خانه هست که آنجا اسمم گوریوست.
راستش، از همه اسمها بیشتر همین را دوست دارم.
یادم میآید وقتی کوچک بودم، با مادرم و دو خواهرم در یک مغازه مخروبه متروکه زندگی میکردیم، توش پر از اسباب بازی بود اما از نوع اسباب بازی هایی که گربه ها دوست دارند. آدم های کوچه برایمان آب و غذا می آوردند اما مادرمان هم گاهی دنبال غذا میرفت و برمیگشت؛ گاهی با تکهای ماهی، گاهی استخوان مرغ و گاهی هم با یک تکه گوشت قرمز. یک روز، صاحب آن مغازه پیدایش شد و میخواست مغازه اش را بازسازی کند. اما مهربان بود، با خودش گفت حالا تکلیف این طفلی ها چه میشه؟
مادرم گفت کم کم باید آماده رفتن شویم. خواهرهایم با او رفتند، اما من... کنجکاوتر بودم. از درخت ها بالا رفتم، به پشت بام و تراس خانه ها سرک کشیدم، بوی دنیا را شنیدم و همانجا فهمیدم دیگر وقتش رسیده.
از آن روز، شدم گربه کوچهها.
زندگی بدی نبود. یاد گرفتم کدام مغازهدار ته مانده ماهی میدهد، کدام پیرزن شیر میریزد توی ظرف، کدام بچه دنبال دمم میدود. جاهای زیادی میروم. این کوچه، آن کوچه، پشت بامها، باغچهها.
اما بین همه جاها، یک پنجره هست.
یک پنجره روشن، با بوی غذا و صدای آدمهایی که آرام حرف میزنند.
اولین بار فقط برای آب رفتم. هوا گرم بود و زبانم خشک. یک کاسه آب گذاشتند.
بار دوم مرغ بود.
بار سوم پنیر.
بعد فهمیدند چه چیزهایی دوست دارم.
من گوشت قرمز نمیخورم؛ زیادی سنگین است. اما مرغ؟ عالیست. ماهی؟ شاهکار. شیر و پنیر؟ من را به یاد بچگی و خانواده ام میاندازد. ماکارونی هم یک جور غذای عجیبیست که نمیدانم چرا اینقدر دوستش دارم.
کمکم عادت کردم.
روزی یک بار میآمدم. بعد شد دو بار. بعضی روزها سه بار.
نه همیشه برای غذا.
گاهی فقط میآمدم بنشینم.
کنار آن پنجره.
به نور زردش نگاه کنم.
به آدمهایی که آن طرفش زندگی میکنند.
گاهی حس میکنم آن پنجره هم مرا میشناسد. انگار هر وقت میرسم، منتظرم بوده.
البته من گربهام. باید قلمرویم را حفظ کنم. برای همین گاهی روی شیشهاش علامت میگذارم. این یعنی:
«من اینجا را میشناسم. اینجا مال خاطرههای من است.»
شاید آدمها از این کارم خوششان نیاید، ولی چه کنم؟ زبان ما همین است.
من جاهای زیادی میروم، آدمهای زیادی میبینم، اسمهای زیادی میشنوم.
اما وقتی شب میشود و باد لای پشمالوها و سبیل هایم میپیچد، باز هم مسیر پاهایم مرا به همان پنجره میرساند.
همانجا که با ذوق صدایم میزنند:
«گوریو... اومدی پسر خوشگل پشمالو!»
و من، هر بار وانمود میکنم فقط برای غذا آمدهام.
اما راستش...
گاهی برای دلتنگی میآیم!