ناامیدم، اما تهِ دلم امیدوارم.
نمیدانم؛ سرحالم، اما بیانرژیام، پرانرژیام، غمگینم و شاد.
میفهمی حال مرا؟
انگار همهچیز همزمان در من اتفاق میافتد؛ تضادی آرام، شلوغیِ خاموشی که نمیتوانم برایش اسمی پیدا کنم.
میان چند قطب از درونم گیر کردهام؛ کشیده میشوم، بیآنکه بدانم به کدام سو.
احساس خوابآلودگی دارم، نه از خستگی، بلکه از فشار ظلم؛ فشاری که روی ذهن مینشیند و آدم را کند میکند، مثل مهی که آرامآرام روی فکر میخزد........