
امروز خیلی دلم گرفته.
احساس میکنم توانِ این همه غمی را که بر سرمان آمده ندارم.
نمیتوانم بیخیال باشم، اما از درون، ذرهذره در حال آب شدنم.
مگر میشود این همه ظلم و ناعدالتی وجود داشته باشد
و آخرش هیچ اتفاقی نیفتد؟
هیچ پاسخ، هیچ جبرانی، هیچ «بعدش»ی؟
اگر قرار است همهچیز همینطور رها شود،
پس تمام آن وعدهها چه بود؟
تمام آن امیدها، معناها، صبرها…
نکند همهچیز دروغ بوده است؟