صبح هوا به شدت گرفته بود اما نم نم شروع کرد به باریدن, دانه های سفید برف یکی یکی بر وری زمین میباریدن بدون آن که خودشان خبر داشته باشند چه برکتی هستن برسرما شهر سفید شد روی ماشینم کاملا برف نشته بود وقتی سوار ماشین شدم انگار میان پتوی سفید رنگ نرمی خودم را از گزند زندگی پنهان کردم و به آن پناه برده ام, تمام ماشین پر از حس مثبت برف تمام حس مثبت خود را به داخل ماشین منتقل کرد.تمام ماشین روشن شده بود تمام این حس در شهر هم دیده می شد شهر سفید پوشیده از برف نرم.انگار پنبه ای نرم روی شهر کشیده اند.....
فقط کاش.......!