ما همهمون یه جای زندگی اشتباه کردیم؛ اشتباهی که عمدی بود.
یعنی تهِ دلمون دوست داشتیم همون کارِ اشتباه رو انجام بدیم.
اولین باری که احساسمون رو به کسی گفتیم…
اولین باری که یکی رو گذاشتیم توی اولویتمون…
اولین باری که به خاطر یکی، قید یه سری چیزها رو زدیم…
اولین باری که غرورمون رو شکستیم…
این «اولینها» رو خودمون خواستیم که انجام بدیم، چون دوست داشتیم.
اما از یه جایی به بعد اگر تکرار بشه ،اگر بشه بار دوم، سوم و… دیگه اشتباهِ دوستداشتنی نیست؛ یه حماقته.
حماقتی که تا آخر عمر اثرش روی زندگیت باقی میمونه و احمق نشون داده میشی.
اونوقت میری جلوی آینه، خودت رو مقایسه میکنی، و شروع میکنی به کندن زخمهایی که خوردی…
در حالی که حقیقت اینه: برای اینکه یه زخم خوب بشه، باید دیگه بهش دست نزنی.
برای همین درد و غصهها رو نباید هی دوره کرد…
وقتی اشتباهاتِ دوستداشتنیتون به هیچ جا نرسید، حداقل مثل من احمق نشید.
به قول سعدی:
«مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد
و گر پنهان کنم ترسم که مغز و استخوان سوزد»
به نظرتون از کجا به بعد، اشتباه تبدیل میشه به انتخاب؟
