گاهی در زندگی، آنقدر تحت فشار قرار میگیری که گذراندن روزها برایت سخت میشود.
احساس میکنی تنهاترین آدم زمینی و بقیه در سیارهای دیگرند.
دردها آنقدر عمیق میشوند که خودت را در تهِ درهای وسیع میبینی؛
جایی که هیچ کاری از دستت برنمیآید.
ممکن است در آن لحظهها هر چیزی به ذهنت برسد؛
حتی اینکه از خودت بپرسی چرا اصلاً وجود داری،
یا آرزو کنی کاش بمیری و این همه درد پایان بگیرد.
من مدتهاست اینها را تجربه میکنم،
و قطعاً میتوانم بگویم آن لحظهای که دلت برای خودت میسوزد،
بدترین و غمانگیزترین حس دنیا را تجربه میکنی.
