ویرگول
ورودثبت نام
TARA
TARAکوچ تا چند؟ مگر می‌شود از خویش گریخت؟
TARA
TARA
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

سایه و نور؛ وقتی شب، قصه‌ی طلوع را می‌خواند.

سکوت، پهنه‌ی آسمان را در برگرفت. سیاهی مطلق بر سرتاسر جهان پرده کشید و نقطه های نورانی از اعماق تیرگی درخشیدند. آنگاه، شب خلق شد. شبی که برای آرامش و تسکین بود.

اما قصه‌ی شب، شیرین‌تر از این حرف هاست. قصه‌ی شب، قصه ایست به درازای جاده‌‌ی دلتنگی های ناتمام، به ظرافت رقص شب‌تاب ها، به غمگینی عشق های نافرجام و به آرامی برکه های زلال، هنگامی که هلال نورانی ماه در آن نقش می‌بندد.

شب هر چه که هست، جادویش معجزه می‌کند. نگین های روشن مهتاب را روی آب می‌ریزد، به شمشادها رنگ خاکستری می‌زند، برای درخشش اشک گلبرگ ها آهنگ سکوت را می‌نوازد، آرامش را در قطره های شبنم حل می‌کند و روی سبزه ها می‌نشاند. شب یک هنرمند تمام عیار است.

اما در هیچ کجای هستی، سیاهی ها پایدار نمی‌مانند. قصه‌ی شب نیز کم‌کم به سرانجام می‌رسد. تیرگی رخت برمی‌بندد و آسمان به سوی طلوع طلایی رنگ خورشید پل می‌زند.

و قسم به لیل، که هر شبی پایان خواهد یافت؛ هرچند که تیره و تار باشد.

شبادبیاتهنردلنوشتهنوشتن
۰
۰
TARA
TARA
کوچ تا چند؟ مگر می‌شود از خویش گریخت؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید