
شب ژرف، گیسوان سیاه مخملی اش را به شهر می نمایاند.
و در آن هنگام،
ویولن سل نواخته می شود.
با انگشتان بلند و زیبایش، با حرکاتی جسورانه، سیم ها را نوازش می کند.
گاه در اوج موسیقی، سرش را با ریتمی سریع و محسوس تکان می دهد.
در لحظات وجد، از جایش بلند می شود که من را مسخ خوش قامتی اش می کند.
آهنگ ها، زمان نواختن و ریز به ریز حرکاتش در حین نواختن، همه را از برم؛
زیرا که هر لحظه ی او توسط سایه اش، به نظاره ی من درآمده بود.
سایه ای که نمیدانم او به من خیره شده، یا من به او...
هرشب پنجره اش را باز می کند و نوای ویولنش را در فضا متشتت می سازد.
من هم از پنجره اتاقم، به سایه اش که بر دیوار مقابل پنجره اش می افتد، چشم می دوزم.
آن شب هم آمد.
مثل همیشه پنجره را باز کرد و توانستم در کسری از ثانیه نظاره گر انگشتانش باشم.
ویولن را بر شانه اش گذاشت.
با آرشه اش، با تکان هایی مجذوب کننده، سیم ها را می لرزاند و من را مضمحل می گرداند.
آن شب هم مثل همیشه عمیق و دلربا می نواخت؛
گویی که نت های موسیقی نه از سیم های ویولن،
بلکه از افکاری مهجور،
دلی کدورتیافته
و یا جسمی ملول بر می خاستند.
نوایی فتان و جنون آمیز که روحت را تسخیر می کرد.
پس از اندکی، متوقف می شود.
سرش را به طرف پنجره کج می کند.
نمی دانم آیا او هم میتواند سایه ی من را ببیند؟
به کنار پنجره می آید.
بعد صدای کشیده شدن جسمی تیز در گوشم می پیچد. همیشه میان نواختن، این وقفه را ایجاد می کند...
و در سکوتی سهمگین، دوباره موسیقی را به جوش آورد.
با ارتعاش نت ها در اتاقم، دل من را هم ارتعاشی لرزاند.
می خواستم آن سایه را لمس کنم.
می خواستم بدانم آیا او به همان هوش ربایی ست که تصویر تاریک فامش است؟
به سمت خانه اش پیش می روم.
در که باز می شود...
نفسم در سینه حبس می شود.
نوای ویولنش را بو می کشم.
آهسته از پله ها بالا می خزم.
هر لحظه، هر نت، سیاهی اش را در وجودم می چکاند
و طنینی عمیق تر بر دلم می اندازد.
یعنی.. انتظار به پایان رسید؟
درِ اتاق نیمه بازش را هل می دهم.
رویش به سمت پنجره است.
ویولن در دست، غرق در نوای آن تکان می خورد.
به سمت من می چرخد.
در ابتدا می گویم زیبایی اش توصیف ناپذیر است!
و اما...
او آرشه ای در دست ندارد...
با چاقو می نوازد!
اتاق هم عجیب بوی خون می دهد...
صدای چکیدن چیزی نگاهم را به گوشه اتاق می کشاند؛
جنازه ای غوطه ور در خون خود،
به سوی مرگ دستی را بر خیزاند؛
اما او دستش را هم قطع کرده بود..
کم کم پرده حقیقت، نه تنها به رویم گشوده می شود، بلکه مرا هم به پشت صحنه می کشاند.
او با چاقویی که می کُشت، می نواخت.
همان سلاحی که در دستان زیبایش بود، همزمان به سمفونی مرگ جان میداد...
چراکه هرشب بعد از اینکه یکی را به خون می آمیخت، آواز مرگش را سر می داد.
و من هر شب در نوای مرگ کسی به رقص می آمدم.
اما آن شب فرق داشت.
چرا که در یک شب،
دو روح در نغمه اش رقصیدند.
یکی خاموش شد، دیگری از خود تهی.
دستش را به دور گردنم حلقه کرد.
چاقویش را زیر گلویم گذاشت.
با صدایی که از ته گلویم بر می خاست، از زیبایی اش تحسین کردم؛ کاش حرفم را شنیده باشد.
آخر چهره اش در آمیغ خون و جنون، مجذوب کننده تر می شود.
و حالا امشب نغمه ی من از گلوی بریده ام بر می خیزد،
با دستان زیبا و مرگ آلود او...