
دههی هشتاد وقتی وبلاگ نویسی در اوج بود من کم سن تر از آن بودم که بتوانم وبلاگی را بچرخانم. بین اقوامم هم کسی اینکاره نبود. پس آشناییام با فضای وبلاگ تا دههی نود که سری در اینترنت در بیاورم به تعویق افتاد. نوشتن اما از خیلی پیشتر رفیقم شده بود. سال دوم ابتدایی، مادرم یک دفترچه خاطره بهم هدیه داد. از آنهایی که یک قفل کوچک هم داشتند که میخواست مطمئنات کند کسی نوشتههایت را نمیخواند. یکی دو روز بعد شروع کردم به نوشتن. اولین کلمه و اولین غلط املاییدر دفترچه همزمان شدند.
فضای نوشتههایم به جز در چند مورد از درس و مشق و دفتر و کتاب بالاتر نرفت. تنها گزارشی بود از روزهایی که میگذشت. ادامهاش میدادم چون جواب میداد. کیف میداد و وقتهایی که از گزارش آن طرف تر میرفت کیفش بیشتر هم میشد.
این روزها که از بوکفسکی میخوانم بیشتر میفهمم نوشتن چطور معجزه میکند.
نوشتن مرگ را میتاراند، ترکت نمیکند
و نوشتن میخندد
بر خودش
بر رنج
آخرین توقع است
آخرین تفسیر
نوشتن تمام اینهاست
چارلز بوکفسکی - شعر نوشتن - از کتاب سوختن در آب غرق شدن در آتش - ترجمهی پیمان خاکسار
دفترچه همیشهی خدا قفل و بست بود و کلیدش را هم یک جایی میگذاشتم که عقل جن جماعت هم بهش نرسد. رفته رفته متنها طولانی تر شدند و دفترها بیشتر. چیز خاصی هم ازشان در نیامد. همین که به عبور کردن کمک میکردند برایم کافی بود.
چند باری به ذهنم رسید که در صفحه یا کانالی شروع کنم به انتشار. حالا مدت زیادیست به خاطر شرایط نمیتوانم به چنل تلگرامی ام، پناه، سر بزنم.
اینبار وبلاگ را انتخاب کردم. همیشه فضایش را دوست داشتم و دلم میخواست یک تکهاش به نام من باشد. در اینجا دوست هایی دارم که حتی نامشان را نمیدانم. نمیدانم برای یک پیادهروی مختصر از خانهی کدام شهر میزنند بیرون. اگر یک روزی به هر دلیل تصمیم گرفتند دیگر اینجا ننویسند سراغشان را از هیچکس و از هیچ جا نمیتوانم بگیرم.
با این همه فکر میکنم دوستیهای اینچنینی یک قشنگی غمناک دارند. اینکه کلمات، اندوهمان را به هم وصل میکنند. اینکه آوارهها در نوشتههاشان دنبال ادا نیستند. اینکه بی نام و نشانها تسلیمان میدهند. و خیلی اینکههای دیگر باعث شدند به جای فضاهای پرطرفدار دیگر بیشتر به اینجا سربزنم.