وقتی کمی فکر میکنم متوجه میشوم چقدر ساده لوح بودم و خودم را بازیچه ی دست دیگران کرده بودم .
اما نه ، دیگر این آدم های احمق اطراف من نمیتوانند بر من حکمرانی کنند البته احمق داستان من بودم
.
وقتی کاری را که دوست دارم کردم و اهمیتی به دیگران ندادم وقتی در تصمیمات بزرگ زندگی خودم تصمیم گرفتم وقتی سمت چیزهایی که انتخاب من بودند رفتم
متوجه شدم آن احمق در گوشه ای از وجودم شروع به جان دادن کرده اما ذره ای برایم اهمیت نداشت چون گاهی وقت ها مرگ دیگران برای ما پر از نفع و سود است .
وقتی میبینی می گویم دیگران به این خاطر است که دیگر نمیخواهم آن را با خودم یکی کنم ...
از آن به بعد وقتی کسی سراغش را میگرفت میگفتم :
من آن احمق را از درون کشتم.

من آن احمق را از درون کشتم .