
یک ماه تمام از جلوی آن مغازه رد میشدم، بدون اینکه جرئت کنم داخل بروم.
مغازهی تازهای باز شده بود؛ پر از بدلیجات و نقرهجاتی که از پشت ویترین برق میزدند و وسوسهام میکردند چند دقیقه بایستم و نگاه کنم. خیلی دوست داشتم وارد مغازه شوم و از نزدیک ببینم چه چیزهایی دارد.
اما هر بار که از کنار مغازه رد میشدم، از پشت ویترین میدیدم فروشنده یک پسر جوان است. جزئیات صورتش را نمیدیدم، ولی همین که میفهمیدم یک پسر جوان فروشنده است، باعث میشد دستوپاچه شوم و اضطراب و خجالت به سراغم بیاید.
بعد از حدود یک ماه کلنجار رفتن با خودم، بالاخره یک روز وارد مغازه شدم تا انگشتر نقرهی شکستهام را بفروشم. این بار صورت پسر را دقیقتر دیدم؛ پسری تر و تمیز و خوشچهره، همان مدل پسرهایی که معمولاً باعث میشوند خجالت بکشم. اما وقتی با او حرف زدم، برخلاف تصورم آنقدرها هم خجالت نکشیدم؛ شاید حدود بیست درصد.
با او صحبت کردم، انگشترم را گرفت و وزن کرد، یک بار هم در مغازه چرخ زدم تا به فضا مسلطتر شوم.
بار دوم، همان روز، به دلیل خرابی اپهای پرداخت دوباره وارد مغازه شدم؛ باز هم انگشتر را به او دادم و کارم را انجام دادم. باز هم خجالتم خیلی کم بود و همهچیز کاملاً عادی پیش رفت؛ مثل یک آدم معمولی. اما چون اینترنت ضعیف بود و انتقال پول انجام نشد، به پیشنهاد پسر قرار شد روز دیگری دوباره برای فروش انگشتر برگردم.
روزها میگذشت، اما من برای برگشتن به مغازه تردید داشتم؛ حتی گاهی تصمیم میگرفتم دیگر پایم را در آن مغازه نگذارم.
ذهنم شروع کرده بود به ساختن سناریوهای عجیب و غریب همشگیش:
نکند از قصد گفته اینترنت خراب است؟
شاید از من خوشش نیامده؟
شاید رفتاری از من سر زده که از من بدش آمده؟
شاید به نظرش بیکلاس آمدهام و برای همین دوست ندارد دوباره به مغازهاش بروم؟
ته دلم میدانستم این فکرها احتمالاً واقعی نیستند؛ اما ذهن، بازی های عجیب و غریب خودش را دارد و به واقعیت اهمیت نمی دهد.
مدام این سؤالها در ذهنم میچرخید، برای همین دلم میخواست نظر یک نفر دیگر را هم بدانم؛ شاید برای اینکه مطمئن شوم فقط من اینطور فکر نمیکنم.
با خواهرم حرف زدم؛ بالاخره با هم بزرگ شدهایم و با شیطنتهای ذهن او بیگانه نیستم؛ بنابراین از قبل جواب را میدانستم.
خواهرم گفت: «حتماً از قصد گفته اینترنت خراب است.»
بینگو! بازی را دیگر بلد شدم.
خودم وقتی این حرفها را میشنیدم چندان قبول نداشتم، اما ذهنم انگار نمیخواست تسلیم شود و هنوز داستانهای خودش را میساخت.
بالاخره بعد از چهار پنج روز دوباره به مغازه رفتم. پسر همان کار همیشگی را کرد؛ انگشتر را گرفت، وزن کرد و خیلی معمولی رفتار کرد. اما در تمام آن چند دقیقه، ذهن من مشغول چیز دیگری بود.
با خودم فکر میکردم شاید در ذهنش میگوید:
«باز این دختر آمد… چقدر به پول نیاز دارد که اینقدر پیگیر فروش این انگشتر است.»
و همان لحظه از خودم پرسیدم:
اصلاً چرا باید اینقدر تلاش کنم ذهن کسی را بخوانم؟
چرا باید حدس بزنم یک آدم غریبه دربارهی من چه فکری میکند؟
واقعاً خستهکننده و عذابآور است.
آیا برای شما هم پیش آمده که ذهنتان دربارهی یک موقعیت ساده، داستانهای پیچیده بسازد؟
یا اینکه مدام سعی کنید حدس بزنید دیگران دربارهی شما چه فکری میکنند؟